#جوجه_رنگی_من_پارت_120

ترنم رفت و یه مانتو و یه شال سر ترمه کرد،،آرتام رفت که ماشین و‌روشن کنه...ترمه رو‌بغل کردم مثه بید میلرزید‌ سریع بردمش پایین رو صندلی خوابوندمش...ترنم سوار شد و رفتیم سمت بیمارستان....

ترمه

پلکای سنگینمو‌به سختی باز کردم....اینحا کجاست،،من کجام؟؟ ذهنم به کار افتاد...همه اتفاق یادم اومد..‌خدایا داشتم چیکار میکردم،،،اتاق تاریک بود...تکون خوردم...از سرم دستم فهمیدم که بیمارستانم....اما کی منو نجات دادد...

آرشام:اینقد وول نخور

ترمه:تو کی ای؟؟

ارشام:آرشامم...

ترمه:منو کی آورد اینجا؟؟؟ترنم کجاست

آرشام:دیوونه صبح داشتی چه غلطی میکردی؟؟من نبودم الان باید دنبال جسدت میگشتیم!؟فکر خواهر تنها و‌بیچارتو نکردی؟؟؟ چقد خودخواهی....

شرمندش بودم،،اون جونمو نجات داده بود

ترمه:ببخشید....

چشماش مهربون شد...دستمو گرفت..

آرشام:همه ی آدما روزای بد دارن،،میگذره ترمه تموم میشه،،بدون سختی که نمیشه زندگی کرد‌...روزای سخت از آدم یه موجود قوی و شکست ناپذیر میسازه....مثه الماس،،کلی فشار و‌سختی و‌تحمل میکنه اما بعدش قدرت شکافتن سنگ و داره در حین ظرافت و‌زیبایی(دوستان واقعا روزای سخت برای همه. ی آدما هست،خوشبختی مطلق وجود نداره،کلید عبور از درای صعب و سختی توکل بخداست...هروقت خسته شدید فقط بخودش توکل کنید،مهربون تر از خدا برا بندش نیست...هروقت از دنیا خسته میشم بخدا رو میزنم و بااشک وگریه‌‌‌..اینارو گفتم تا هیچوقت کورسوی امید و که پشتش اقیانوس نوره ،،خدارومیگم...فراموش نکنید)

با حرفای آرشام آروم تر شدم....

ترمه:آخه سخته تحمل این همه سختی

آرشام:من کنارت میمونم تابگذره


romangram.com | @romangram_com