#جوجه_رنگی_من_پارت_118

ساعت۹شب بود که از اتاق رفتم بیرون و ارتام و دخترا هم صدا کردم که بریم شام بخوریم...رقتم دست و صورت شستم و به ماه بانو که میز و‌میچید نگاه کردم.

آرشام:دستت طلا ماه بانو...شام چیه؟!

ماه بانو:شوید پلو‌باهی ...

آرشام:به به....

بعد از من‌به ترتیب بچه ها اومدن و‌دور میز نشستن با صحبتای مختصر و شوخیای آرتام شام و‌خوردیم...چون. خسته بودیم همگی قبول کردیم که بریم بخوابیم...باگفتن شب بخیر به اتاقامون رفتیم ....‌

ترمه.

صبح‌زود بیدار شدم،کلافه بودم.ترنم خواب بود،،تادیر وقت داشت با آرتام ور ور میکرد.... حولمو برداشتم و رفتم تو حمومی که داخل اتاق بود...

دراومدم حوله رو پیچیدم به خودم و به ساعت نگاه کردم...ساعت۷صبح بود...خودمو خشک کردم و یه شلوار دمپای کتان یشمی و بایه تیشرت ارتشی و یه پانچه جلوباز که بلندیش تا زانوم بود ورنگشم یشمی بود پوشیدم یه شال نازک وکوتاه مشکی سرم کردم و کفش اسپرت مشکی هامم پام کردم‌...میخواستم برم قدم بزنم....کارت عابرمو با یه مقدار پول نقد توجیبم گذاشتم،رفتم بیرون... همه خواب بودن..

از ویلا دراومدم بیرون‌...ویلا روبه دریا بود...با قدمای آهسته و کوتاه خودمو به ساحل رسوندم و راه رفتم....نسیم صبحگاهی میخورد به صورتم...هوا یکمکی سرد بود....ولی سرمای دلم طاقت فرسا تر...

دادزدم:خدایا دیدی کم آوردم‌.

بغض...گریه و‌هق هق

ترمه:شکستم خدا...تمومش کن...

به سرم زد برم تو آب...پاهام بی اراده منو کشید سمت دریا،،اشکام بی مهابا میومد....جلو‌میرفتم،جلوتر....وجلوتر و‌زیر پاهام خالی شد‌ ...تازه سنسورای مغزم بکار افتاد...دیر پود دست و‌پا میزدم....نفسام سنگین شد...آب تموم وجودمو گرفت ....تو آخرین لحظه حس کردم دستی منو‌میکشه...و بعد سیاهی....

آرشام

طبق عادتم هروقت میومدیم ویلا ۶صبح میزدم بیرون به قصد پیاده روی‌....بعد از یه ساعت که ورزش کردم رفتم سمت ساحل...اما دیدم از ویلا یه دختری دراومد...بی شک یا ترمس یاترنم....چه تیپی هم زده...


romangram.com | @romangram_com