#جوجه_رنگی_من_پارت_117

آرتام:ساکارو‌گذاشتم تو ماشین...آماده ای بریم؟؟

آرشام :آره

رفتیم و‌یه خدافظی طولانی از مامان و بابا کردیم وراه افتادیم.ساعت۱۰:۲۰رسیدیم‌دم در خونه ترمه اینا...آرتام زنگشونو زد وگفت بیان پایین..‌‌

حدودا ده دیقه بعدش پایین بودن..‌آرتام ساکاشون‌و گذاشت تو‌صندوق عقب ترمه و تتم نشیتن تو‌ماشین...برگشتم سلام بدم‌...ترمه رنگ‌به چهرش نداشت و غمزده بود...چقد ضعیف شده...ترنم حالش بهتر بود....ته دلم خوشحال شدم بابته این سفر حداقل روحیشون بهتر میشه....

آرتام نشست و حرکت کرد ...

سه ساعتی تو جاده بودیم که رسیدیم جاده چالوس ...دخترا خواب بودن....آرتام نگهداشت و با ترنم ترنم گفتن...ترنم و ترمه رو‌از خواب بیدار کرد....

ارتام:بلندشید از منظره لذت ببرید...خواب چیه دیگه...

هممون پیاده شدیم‌و‌کش‌و‌قوسی به بدنمون دادیم...به تیپ دخترا نگاه کردم،،مانتو هایی نازک‌که سبک‌بلوزای مردونه بود و‌رنگش آبی کاربنی بودشلوار اسپرت سرمه ای و کفش اسپرت سرمه ای و‌شال آبی...

کش و‌قووسی به بدنم‌دادم و به چشم‌انداز قشنگ‌روبروم خیره شدم...بعد نیم ساعت دوباره توماشبن نشستیم...این بار من پشت فرمون نشستم.....

بعد از یه ساعت به‌ویلامون رسیدیم..بوق زدن‌..آقا یوسف در و باز کرد و‌رفتیم تو

..

ماشین و یه گوشه ای زدم و پیاده شدیم...یوسف و‌همسرش اومدن استقبال

آقا یوسف:سلام رسیدن بخیر خوش آمدید

همگی سلام کردیم‌و ج.وابشو‌با خوش رویی دادیم

خانومش گفت برامون شام آماده کرده...رفتیم داخل ویلا من‌رفتم تو اتاقم‌...آرتامم دخترا زو‌به اتاقشون راهنمایی کرد و خوشم رفت تو اتاقش....


romangram.com | @romangram_com