#جای_این_قلب_خالیست_پارت_79
اخم هايم باز شد و به خاطر تعجب از حرفش به بالا پريد ...درست متوجه حرفش نشدم اما انگار قلبم متوجه شد زيرا به تپش افتاد ...بي اختيار به صورتش نگاه کردم که او نيز به من خيره شد....چند ثانيه بي هيچ حرفي به هم نگاه کرديم که يک مرتبه کوهيار به خودش آمد ...سرفه ي کوتاهي کرد و گفت
-خب.... خب بايد مثل برادرا رفتار کنم ديگه ....
زير لب با تعجب و ناراحت
ي گفتم
-چي؟
خنده ي کوتاهي کرد و سرش را پايين گرفت و بعد نگاهم کرد و گفت
-بايد برادرانه ....
نگذاشتم حرفش را تکميل کند صندلي را به عقب حل دادم و با خشونت از رويش بلند شدم و گفت
-تو ديوونه اي!!
نميدانم چرا ولي خيلي از حرفش ناراحت شدم و با دلخوري به اتاقم رفتم ...دوست نداشتم منظور حرفش ايني باشد که گفت ....لعنتي...چرا اينگونه شده بودم!! خودم را روي تختم رها کردم و پشتي را روي سرم گذاشتم ......
.................................................. .......................................
20 سال قبل
صداي زنگ موبايلش باز هم بلند شد پشتي را که از عصبانيت روي سرش گذاشته بود از روي سرش برداشت و نيم خيز از روي تختش بلند شد و نگاهي به تلفنش کرد باز هم حاجي بود اين بار سومي بود که در طول امروز زنگ ميزد ، تلفن را برداشت و تماس را وصل کرد
-سلام حاجي
-سلام دخترم تو که هنوز توي خونه اي!
romangram.com | @romangram_com