#جای_این_قلب_خالیست_پارت_194
اين را گفت و منو را به سمت ما گرفت و گفت
-بهتره بريم سراغ انتخاب غذا ...لطفا انتخاب کنيد ....
پدر کوهيار که انگار در حال و هواي خودش به سر ميبرد رو به مادرم گفت
-هنوزم باورم نميشه...انگار دارم خواب ميبينم...
مادر با لبخند سرش را پايين گرفت و حرفي نزد اقاي زند به من نگاه کرد و گفت
-ماشالا...نفس جان چه خانمي شده...
مادر گفت
-مثل کوهيار که براي خودش مردي شده
آقاي زند سري تکان داد و گفت
-بچه ها بزرگ شدند و ما پير....
بعد با حالت پرسشي رو به کوهيار گفت
-راستي ،ببينم...کوهيار، دختر مورد علاقت نفس بود؟؟!!
کوهيار با لبخند کمي سرش را بالا و پايين کرد که يعني آره...من خجالت زده شدم و سرم را پايين انداختم ..آقاي زند با شگفتي گفت
-چقدر اين دنيا عجيبه ...کي فکرش رو ميکرد که ما به وسيله ي بچه هامون دوباره بتونيم همديگر رو ببينيم...
مادر گفت
romangram.com | @romangram_com