#جای_این_قلب_خالیست_پارت_195
-يادته روز آخر چي گفتي ؟
آقاي زند لبخند بزرگي زد و سرش رو تکان داد و گفت
-سرنوشت باز هم مارو مقابل هم قرار ميده
برايم سوال شده بود که اين روز آخر دقيقا کي بوده است؟!! کوهيار گلويش را صاف کرد و گفت
-ببخشيد ...اگه من و نفس مزاحميم ،تنهاتون بذاريم
مادر و آقاي زند خنديدن و کمي بعد صحبت راجع به من و کوهيار آغاز شد.....هيچ چيز نبود که مانع رسيدن من و کوهيار به هم بشود و قرار مدار بعدي خيلي زود گذاشته شد ...بعد از تمام شدن صحبت ها و غذايمان با خوشحالي در کنار کوهيار از رستوران خارج شدم و مادر و آقاي زند هم پشت سره ما....
(کوروش و کژال با لذت به فرزندانشان که با عشق در کنار هم قدم برميداشتند تا به سمت ماشين ها بروند نگاه کردند ..کوروش ايستاد و رو کرد به کژال و گفت-حالا که سرنوشت مارو مقابل هم قرار داده ميتونم ازت بخوام که ادامه ي زندگي رو در کنارم باشي؟
کژال با لبخند سر به زير انداخت که نفس و کوهيار آن دو را صدا زدند ...کژال با لذت نگاهش را به دختر و پسرش داد و گفت-بذار تکليف بچه هامون روشن بشه ...___اين را گفت و به سمت بچه ها رفت...کوروش لبخندي از ته دل زد و به دنبال کژال به راه افتاد....روز عقد کوهيار و نفس ،کژال با جعبه اي سرمه اي رنگ قديمي ولي سالم که در دستان کوروش بود و نگين تک نشانش به روي او برق ميزد مواجه شد و زماني که کژال حلقه را در دستش کرد درهاي خوشبختي به روي کوروش باز شدند....)
و زندگي کردن در کنار کساني که دوستشان داري بهترين هديه از جانب خداست....
پايان
romangram.com | @romangram_com