#جای_این_قلب_خالیست_پارت_193


-نفس!!

من را هم ميشناخت !چه عالي..لبخندي به رويش زدم،باز به سمت مادرم برگشت و گفت

-کژال...

مادر سلامي کرد و زود تر از آقاي زند موقعيتش را بدست آورد و به سمت صندلي که کوهيار برايش عقب کشيده بود رفت و روي آن نشست من نيز کنار مادر جاي گرفتم و کوهيار پدرش را به نشستن دعوت کرد و خودش نيز نشست...اقاي زند هنوز هم فقط نگاه ميکرد در نهايت لبخندي زد و رو به مادرم گفت

-خوبي خانم مهندس؟

مادر لبخند زد و گفت

-ممنون آقاي مهندس...

اقاي زند رو به کوهيار گفت

-کوهيار ايشون...

کوهيار با لبخند گفت

-از روز اولي که ديدمشون شناختمشون...

آقاي زند متعجب و با دلخوري گفت

-پس چرا تا الان حرفي به من نزدي؟

کوهيار سرفه ي مصلحتي کرد و گفت

-اممم...بابا جان بعدا در موردش صحبت ميکنيم ...باشه؟

romangram.com | @romangram_com