#جای_این_قلب_خالیست_پارت_192
-خب عزيزم ....ديگه مزاحمت نميشم برو به کارات برس ... ما هم تا پس فردا ايرانيم...
-منتظرتم..
-مشتاق ديدارتم ...
-مواظبه خودت باش
-توام همينطور
-به آقاي زند سلام برسون ...
-بزرگيتو ....
-خدانگهدار
-خداحافظ
تلفن را قطع کردم و نفسي کشيدم و در آينه به خودم نگاه کردم ....هنوز هم باورم نميشد چند قدم ديگر تا رسيدن به خواسته ي دلم نمانده است...
.................
بالاخره کوهيار برگشت و با پدرش به عمارت پدريشان رفتند....با کوهيار و مشورت با مادرم به اين تنيجه رسيديم که اولين ديدار با پدر کوهيار را در رستوراني بگذرانيم...روز رفتن مادر کمي مضطرب بود نميدانم به خاطر ديدن همسر اولش بعد از سالها بود يا به خاطر خواستگاري دخترش ...در هر صورت با هم به رستوراني که کوهيار در ان ميز رزرو کرده بود رفتيم...وقتي رسيديم گارسون مارا به سمت کوهيار و پدرش راهنمايي کرد...
کوهيار روبه روي ما بود و پدرش پشت به ما ...کوهيار به محض ديدن ما با لبخند از جايش بلند شد ...پدرش هم متقابلا برخواست و آرام به سمت ما برگشت..ابتدا لبخند به لب بود ولي به محض ديدن مادر لبخند روي لبش ماسيد..انگار تمام حالات يک نفر را با هم در آن زمان ميتوانستي در چهره ي پدر کوهيار ببيني حالتي از تعجب ...شوق...خنده...غم...ناباوري ،چشمانش خوده چشمان کوهيار بود...کمي از کوهيار کوتاه تر بود...و موهايش به پرپشتي کوهيار نبود که آن هم نشان از ميانسالي ميداد و رنگ موهايش جوگندمي بود،چهره اش نشان از يک مرد با تجربه و پر مشغله را ميداد،کت و شلوار رسمي و شيکي به تن داشت،مانند کوهيار عينک فرم مشکي طبي به چشم زده بود و بي وقفه به مادرم خيره بود......به کوهيار نگاه کردم، با لبخند چشمکي برايم زد..باز هم به مادرم و آقاي زند نگاه کردم قصد نداشتند هيچ عکس العملي نشان دهند...با صدا گلويم را صاف کردم و گفتم
-سلام
اقاي زند به سمت من برگشت و اين بار نگاه تعجب بارش را به من دوخت و گفت
romangram.com | @romangram_com