#جای_این_قلب_خالیست_پارت_189


-وقتي با کسه ديگه اي تعهد زندگي مشترک ببندي ولي فکرت پيش کسه ديگه اي باشه خوده خيانته...من تورو اينطوري بزرگ کردم؟؟

-ببخشيد...

سري تکان داد و ديگر حرفي بينمان گفته نشد...چند روزي گذشت مادر با هردوي ما يعني من و کوهيار اتمام حجت کرد که ديگر تا رسمي شدن رابطه مان حق نداريم با هم تنها جايي برويم و يا حتي در کنار هم باشيم ....کوهيار تصميمش را گرفت که هرچه زود به آمريکا برود و با پدرش براي خاستگاري برگردد وقتي مادر از او پرسيد که پدرت از اينکه با ما هستي اطلاع دارد يا نه کوهيار سرش را تکان داد که هنوز نگفته و مادرم به فکر فرو رفت و چيزي نگفت...چيزي به عيد نمانده بود...قرار شد کوهيار بعد از تعطيلات عيد بازگردد...ولي سفرش طولاني شد برايم ايميل فرستاد که چند روز بعد از برگشتنش مادربزرگش فوت کرده و نميتواند به اين زودي بازگردد ...مادر به محض شنيدن اين خبر غمگين شد و پرسيد که به پدرش راحع به تو حرفي زده و من گفتم نه...چون هنوز چيزي نگفته بود و منتظر فرصت مناسب بود...خيلي دلتنگش شده بودم با اينکه هرروز با هم صحبت ميکرديم و از هم بي خبر نبوديم، با اين حال نديدنش خيلي بد روي اعصاب بود....

عصر پنجشنبه بود و بعد از اينکه با مادر از مزار پدر برگشتيم به اتاقم رفتم و بعد از تعويض لباس روي تختم دراز کشيدم که صداي پيام موبايلم بلند شد کوهيار بود که طبق معمول اين چند وقتي که ايران نبود تنها وسيله ي ارتباطيمان همين موبايل بود ...وقتي صحبت هاي معمول بينمان ردوبدل شد کوهيار گفت:

-بابا يه بوهايي برده

نوشتم:

-چطور؟

-ميگه هيچ موقع وقتي صداي گوشيت بلند ميشد نميپريدي روش

خنديدم و برايش نوشتم

-حالشون چطوره؟

-بهتره..ديگه کم کم دارم فضا رو آماده ميکنم که بهش بگم

-دلم برات تنگ شده...زودي برگرد

-منم همينطور عزيزه دلم...

-آره معلومه....

-يکاري نکن همين امشب دست و پاي بابا رو ببندم سوار هواپيماش کنم بيارمشا...

romangram.com | @romangram_com