#جای_این_قلب_خالیست_پارت_188
-داستان چيه؟
با تعجب پرسيدم
-چه داستاني؟
-همين که يه مرتبه شما دو تا شدين ليلي و مجنون
آب دهنم را قورت دادم و گفتم
-يه مرتبه اي نبود...
-پس چي؟
ميدانستم خود مادر طعم عشق را چشيده و من را درک ميکند آرام گفتم
-من خيلي وقته که به کوهيار...
-پس چرا به پسر آقاي سرمد جواب مثبت دادي
-فکر ميکردم اين احساس يه طرفس..ميخواستم فراموشش کنم
-کار خيلي اشتباهي ميخواستي بکني...
سرم را زير انداختم ادامه داد
-فکر کردي خيانت فقط جسميه؟ اونقدر بزرگ شدي که بتونم راحت باهات صحبت کنم و مطمئن باشم که درک ميکني...هميشه فکر ميکردم اينقدر با هم صميمي و مثل دو تا دوست هستيم که هراتفاقي توي زندگيت ميوفته رو باهام درميون بذاري
دلخور شده بود ....حق داشت...ادامه داد
romangram.com | @romangram_com