#جای_این_قلب_خالیست_پارت_187
-نميدونستم اينقدر دوستم داري وگرنه زودتر از اين ها خوشحالت ميکردم...
اخم الکي کردم و با مشت به بازويش زدم و گفتم
-هيچ هم اينطوري نيست...من تا وقتي که بهم ابرازه علاقه نکردي بهت هيچ علاقه اي نداشتم...
-آهان يعني يهويي به وجود اومد...؟
دست به سينه شدم و به جاي ديگري نگاه کردم و گفتم
-حالا...
بلند خنديد وگفت
-باشه...سعي ميکنم باور کنم...
لبانم را برايش کج کردم و خاستم چيزي بگويم که صداي مادر آمد
-نفس بيا آشپزخونه وسايل شام رو حاضر کن...کوهيار تو هم برو خونتون...
اين را گفت و همينطور که غرغر ميکرد وارد آشپزخانه شد کوهيار گفت
-اوه اوه...کژال خانم عصبانيه....من رفتم...توام دختر خوبي باش به حرف مادرت هم گوش کن ....
-چشم...
کوهيار لبخندي زد و رفت....
مادر در بين خوردن شام پرسيد
romangram.com | @romangram_com