#جای_این_قلب_خالیست_پارت_186


-فقط ميخواستيد آبروي من رو جلوي خانواده ي سرمد ببريد؟

حرفي براي گفتن نداشتيم...مادر رو به من ادامه داد

-گناه اون پسر بيچاره چيه که بهت اميد پيداکرده بود ؟؟

وقتي ديد همچنان سرم پايين است کمي صدايش بالا رفت و گفت

-نفس با توام...

با ترس سرم را بالا گرفتم و بي هوا خواستم چيزي بگويم که کوهيار گفت

-کژال خانم تقصير منه....

مادر با تعجب نگاهش کرد کوهيار باز سر به زير انداخت و ادامه داد

-اگه من زودتر حرف دلم رو زده بودم....

ديگر چيزي نگفت..مادر نگاهش را بين ما چرخاند و از ما فاصله گرفت و به سمت اتاقش رفت و در همان حين گفت

-قرار فردا رو لغو ميکنم...ولي در مورده شما دوتا....فکر نکنيد همه چيز به اين راحتياس...

صداي بسته شدن در آمد....چشمانم را بستم و باز کردم و به کوهيار نگاه کردم لبخند اطمينان بخشي زد و گفت

-خيالت راحت...کژال خانم راضي ميشه.....

-اميدوارم...

لبخندش وسيع شد و گفت

romangram.com | @romangram_com