#جای_این_قلب_خالیست_پارت_185


-براي چي؟

کوهيار آرام و با سري زير انداخت گفت

-براي اينکه به من فرصت خاستگاري از دخترتون رو بديد...

اين بار مادر از شدت تعجب بلند شد و ايستاد و گفت

-چي؟

من و کوهيار هم برخاستيم ...آب دهانم را قورت دادم...مادر دست به سينه شد و گفت

-متوجه نشدم...

قبل از اينکه کوهيار چيزي بگويد ،گفتم

-مامان...

مادر نگذاشت حرفم را ادامه بدهم ...دستش را مقابلم گرفت و گفت

-تو چيزي نگو فعلا....کوهيار چي گفتي ؟ يکبار ديگه بگو...

کوهيار سرش را زير انداخت و با حالت شرمنده اي گفت

-من به دخترتون علاقه مند شدم....ميخوام که اگه اجازه بديد....

-بسه ديگه....

اين مادرم بود که حرف کوهيار را قطع کرد و با عصبانيت به ما خيره شد....کمي به سکوت گذشت و بعد مادر گفت

romangram.com | @romangram_com