#جای_این_قلب_خالیست_پارت_184
-خداحافظي؟
کوروش لبخند غمگيني زد و سرش را زير انداخت و گفت
-اره ..خداحافظي....
-براي چي؟
کوروش نگاه غمگينش را به کژال داد و بعد سر به زير انداخت و گفت
-کژال برام سخته وقتي کنارمي و اينقدر ازم دوري...ميدونم خيلي خودخواهم ...ميدونم آدم بده ي داستانم...ولي ...ولي براي اينکه به خودم ياد بدم که تا هرموقع که تو خواستي منتظرت بمونم بايد به قلبم نديدنت رو عادت بدم....ميخوام باز هم ازت بپرسم با من ازدواج ميکني؟ اگه بگي آره تمام دنيا رو به پات ميريزم...کوهيار رو برميگردونم و من و تو کوهيار و نفس ميشيم يه خانواده ي کامل اونقدر نفس رو دوست دارم که بي دريغ عشقي که به کوهيار ميدم رو به اون هم بدم...زندگيمون رو از نو ميسازيم ...تلاشم رو ميکنم تا گذشته رو جبران کنم...ولي اگه جوابت هنوز هم نه باشه...هيچ ايرادي نداره..اينقدر برام عزيزو محترمي که جواب منفيت رو به فال نيک ميگيرم...باز هم ميگم تا آخر دنيا هم شده منتظرت ميمونم ولي نميتونم در کنارت باشم..اين رو بذار پاي قلب نا آرومم...اين قلب بدجوري به داد و فرياد افتاد و هر لحظه اسمت رو صدا ميزنه..اما ميدونم که بايد رياضت بکشه تا آب ديده بشه و لياقت کنار قلب تو قرار گرفتن رو پيدا کنه...بايد برم...مجبورم...ميرم تا اون کسي که لياقت تورو داره بشم و برگردم...موقعش که برسه اگه لياقتت رو پيدا کردم سرنوشت باز هم مارو مقابل هم قرار ميده..اين رو مطمئنم....تا اون موقع ميخوام بشم برات يه خاطره ي خوب، نه چيزي که تا الان بودم...ميخوام بشي برام عشق حقيقي و پاکي که تا الان تجربش نکردم.....
کمي سکوت و بعد با يک خنده ي کوتاه گفت
-عذرميخوام ...خيلي پرحرفي کردم...
کژال با دهاني نيمه باز و چشماني که از تعجب گرد شده بود به کوروش نگاه کرد ...با اين حرف ها او را آرام کرد و رفت....در فرودگاه بار ديگر کوروش نفس را بوسيد و با فرشته اش خداحافظي کرد، پيشاپيش عيد را به او تبريک گفت و هديه اي به او داد .... حاج خانم براي خانواده ي بهرامي دست تکان داد و آن دو رفتند.......کوروش قبل از رفتن در کارخانه تمام اختيارات شرکت را به کژال سپرد و به همه هم اين را گوشزد کرد ...وکيلي گرفت تا در نبود کوروش کمک کژال باشد و........ رفت....رفت تا با دست پر برگردد....
.................................................. .............
20 سال بعد
با ترس به مادرم که اخم غليظي کرده بود نگاه کردم و باز سرم را زير انداختم...کوهيار ولي آرام و خونسرد ايستاده بود...
بعد از اينکه با کوهيار از پارک خارج شديم به سمت خانه ي ما رفتيم...بايد هرچه سريع تر به مادر ميگفتيم تا قرار خواستگاري فردا را کنسل کند...وارده خانه که شديم مادر ابتدا از حضور کوهيار متعجب شد ...وقتي هر سه به نشيمن رفتيم و روي مبل نشستيم کوهيار شروع به صحبت کرد و من با استرس به مادرم خيره شده بودم تا ببينم عکس العملش چيست...اصلا نميدانستم که کوهيار ميخواهد چگونه سر صحبت را با مادرم باز کند اما وقتي در ماشين گفت که همه چيز را بسپار به من خيالم راحت شد...کوهيار رو به مادرم گفت
-کژال خانم ....ازتون ميخوام که قرار خاستگاري فردا رو کنسل کنيد...
مادر متعجب شد و گفت
romangram.com | @romangram_com