#جای_این_قلب_خالیست_پارت_183
-اگر روزي خواستم ازدواج کنم ...
کوروش گفت :
-قول بده من اولين گزينه باشم که بهش فکر ميکني...
کژال لبخند آرامي زد و سرش را به سمت بالا و پايين تکان داد...کوروش با لبخند زيبايي گفت
-تا اون روز صبر ميکنم...
-ممکنه اون روز حالا حالا ها نياد..يا شايد هم هيچ وقت نياد...
-اميدوار ميمونم که بياد...حتي اگه ساليان سال طول بکشه...تا وقتي که عمرم درحال تمام شدنه اميدوار ميمونم...که اگه شده فقط يک روز بتونم عشقم رو تقديمت کنم...
کژال آب دهانش را قورت داد تا شايد بغض گلويش صورتش را اشکي نکند...سرنوشت چه بازي هايي که با آدم نميکرد...ديگر اشتهايي برايش نمانده بود... از جايش بلند شد ..کوروش نيز پشت سر او از روي صندلي برخاست و با هم از رستوران خارج شدند....
چند روزي گذشت ...کژال در اتاقش بود و براي بار هزارم ياده روزي که در رستوران کوروش از او خاستگاري کرد افتاد...او که هنوز هم با ياده اميرعلي زندگي ميکرد نميتوانست مرد ديگري را وارده زندگي اش کند....صداي تلفنش بلند شد و بعد از آن منشي خبر آمدن کوروش را داد...
کوروش وارده اتاق شد ،با لبخند به سمت کژال رفت و روي مبل اداري نشست و گفت
-سلام خانم مهندس
کژال لبخندي زد و گفت
-سلام ...
-مزاحمتون شدم براي خداحافظي...
کژال با تعجب پرسيد
romangram.com | @romangram_com