#جای_این_قلب_خالیست_پارت_182


-کژال؟

کژال اين بار با خنده گفت

-بله؟!!!بگو ديگه ؟!

کوروش بار ديگر نگاهش کرد ...چشمانش را بست و باز کرد نفس عميقي کشيد و به عقب برگشت.. از درون جيب کتش جعبه ي جواهره مکعبي سرمه اي رنگي بيرون آورد ...هنوز هم نميدانست کاري که دارد ميکند درست است يا نه؟!! خوب پيش ميرود يا نه...اما در نهايت دره جعبه ي سرمه اي رنگ را باز کرد..نگين تک نشان روي حلقه برقي زد...آب دهانش را قورت داد و جعبه را مقابل کژال روي ميز گذاشت و آرام و با کمي اضطراب گفت

-با من ازدواج ميکني ؟

کژال با تعجب و دهاني که نيمه باز شده بود يک نگاه به کوروش که سرش را زير انداخته بود مي انداخت يک نگاه به حلقه ي داخل جعبه...کمي گذشت هر دو سکوت کرده بودند ...در نهايت کژال چشمانش را بست و نفس عميقي کشيد و دستش به سمت جعبه رفت ...

آرام دره جعبه را بست و نگاهش را به کوروش داد...کوروش بدون هيچ تغييري در نگاهش به او خيره شد...کژال حرفي نزد و فقط نگاه کرد...کوروش گفت

-تا هروقت که جوابت مثبت بشه منتظر ميمونم...

-اگه هيچ وقت نشه ؟

-با فکر کردن بهت روزامو ميگذرونم...

کژال چشمانش را بست...کمي تپش قلب گرفته بود...ولي فقط کمي...گفت

-من هنوز هم عاشق همسرمرحومم هستم...

کوروش لبخندي زد و گفت

-من فقط ميخوام عشقم رو تقديمت کنم...

کژال سرش را پايين انداخت و گفت

romangram.com | @romangram_com