#جای_این_قلب_خالیست_پارت_181
-اشتباه کردم با خودم نياوردمش ايران...
کژال حرفي براي گفتن نداشت ...نميدانست چه بگويد که آرامش کمي باشد براي کوروشي که پدرش همه چيزش بود...خود کژال پر از درد بود...آنقدر غم داشت که نتواند آرام جان کسي باشد با اين حال سعي خودش را کرد و آرام گفت
-نميتونستي که وسط سال تحصيلي بچه رو برداري بياري ايران...خودتو سرزنش نکن ...حاجي هم اينطوري روحش آزرده خاطر ميشه..
کوروش لبخند بي رنگي زد و سرش را تکان داد...انگار فقط منتظر توجيهي از جانب فرشته اش بود....
کوروش نگذاشت که کوهيار چيزي بفهمد ميدانست اگر بفهمد به اجبار ميخواهد که به ايران بيايد ....تا مراسم چهلم کارخانه تعطيل بود....کژال در تمام کارهاي مراسم در کنار کوروش بود و هيچ کوتاهي نکرد.....
کوروش بالاخره بعد از گذشته چهلم حاجي روزي کژال را براي ناهار به رستوراني دعوت کرد تا حرفي که خيلي وقت بود ميخواست بزند را به او بگويد...مقابل هم نشسته بودند و هردو ميگوي مخصوصي که سفارش داده بودند را ميخوردند.. و هر دو ميدانستند که ياده گذشته افتاده اند...اما اين بار همه چيز فرق کرده بود ...نه کژال ديگر آن دختر 19ساله ي بي تجربه و خام بود و نه کوروش آن پسر مغرور و بي عقل که چشمانش کور بود و خوب را از بد تشخيص نميداد...
کژال پرسيد
-حال حاج خانم چطوره؟
-بهتره..خداروشکر
-خداروشکر...
کوروش با من و من کژال را صدا زد و کژال با حالت پرسشي نگاهش کرد ...کوروش دست از خوردن کشيد و گفت
-ميخواستم ببينمت که باهات صحبت کنم
کژال ميگويي در سس مخصوص زد و گفت
-ميشنوم؟
ميگو را در دهانش گذاشت ...کوروش مستقيم در چشمان او خيره شد و گفت
romangram.com | @romangram_com