#جای_این_قلب_خالیست_پارت_180
-واي...صبر کن منم ميام
-پس کي کارخونه باشه؟
-مهنس افشاري که هست
-خيلي خب پس عجله کن من ميرم ماشين رو روشن ميکنم با يه ماشين بريم بهتره
کژال سري تکان داد و گفت
-باشه اومدم
استرس تمام وجود کژال را فرا گرفت...اين روزها اصلا حاج زند حال درستي نداشت و کوروش چقدر از اين بابت نگران بود و همينطور کژال...کوروش با سرعت زيادي به سمت شهر راند ...کژال بدون مقدمه گفت
-ديررسيدن بهتر از هرگز نرسيدنه...
کوروش با تعجب نگاهش کرد و کمي از سرعت کم کرد و گفت
-ببخشيد ...ترسوندمت؟
-نه....اگه با اين سرعت تصادف نکنيم و نميريم هم ...پليس بالاخره جلومون رو ميگيره و ماشين ميره پارکينگ...
کوروش سري تکان داد کمي از سرعتش کم کرد و چند دقيقه بعد به بيمارستان رسيدند ...با عجله به سمت اتاقي که حاجي در آن بستري بود رفتند ....اوضاع حاجي اصلا خوب نبود ...نيمه هاي شب بود که کوروش پدر عزيزش و کژال حامي بزرگش را براي هميشه از دست دادند...هر دو خيلي به هم ريختند...
کنار مزار حاج زند همه گريه ميکردند...کوروش با قيافه اي آشفته و خسته ايستاده بود و کژال در کنارش آرام ميگريست ...چند نفر دور حاج خانم را گرفته بودند و سعي داشتند آرامش کنند ولي مگر ميتوانست جيغ نکشد و شيون نکند...کوروش با صدايي که بم شده بود گفت
-حاجي خيلي دلش ميخواست کوهيار رو ببينه...
کژال نگاهش کرد...کوروش عينک دودي اش را برداشت و به کژال نگاه کرد و گفت
romangram.com | @romangram_com