#جای_این_قلب_خالیست_پارت_179
-سلامت باشيد...به حاجي سلام برسونيد
-بزرگيتو ...
-خدانگهدار
-خداحافظ
کژال وارد اتاق خواب مشترکش با اميرعلي شد..هيچ چيز دست ،نخورده بود انگار کسي وارده اين اتاق نشده بود ...لبخندي به اين همه با ملاحظه بودن کوروش زد و به سمت ملافه ها رفت و يکي يکي آن ها برداشت و شروع به تميز کردن اتاق کرد....
چند هفته اي گذشت ...رفتار کژال آنقدر عوض شده بود که نگهبان کارخانه هم تعجب کرده بود...اين بار با ديدن کارگرها و مهندس ها با لبخند و خوش رويي سلامشان ميکرد...بيشتر اوقاتش را در کنار بقيه بود و کمتر در اتاق کارش مي ماند و همين طور کوروش را ديگر نميتوانست ناديده بگيرد...خوب ميدانست که کسي که باعث اين تحول بزرگ در قلبش بود تلنگري است که کوروش به او زد....
به پيشنهاد کژال و کوروش و موافقت کامل حاجي و رضايت بقيه ي سهامداران قرار بر اين شد تا مبلغي از درامد کارخانه را هر ماه به حساب يکي از موسسات خيريه واريز کنند...زندگي داشت روي خوش خود را به کژال که سختي بسياري کشيده بود نشان ميداد...نفس تا وقتي که کژال کارخانه بود يا در مهدکودک بود و يا مادربزرگش از او مراقبت ميکرد و کژال هم بعد از کارخانه به دنبالش ميرفت و با هم به خانه ي خودشان ميرفتند...رابطه ي مادر و دختر بسيار خوب و زيبا شده بود و ديگر تمام هم و غم کژال شده بود نفس...
چند ماه گذشت .... روابط کوروش و کژال هر روز بهتر ميشد،کوروش آنقدر براي او و خانواده اش مردي کرد که تمام گذشته را شست و پاک کرد ،هواي کژال را داشت ...دورادور...از نزديک...کنارش ....مستقيم و غيره مستقيم ...هر روز خوشحال تر از ديروز بود و هر روز لبخند کژال پررنگ تر از روز بعد ميشد...معاشرتش را با پريسا و نامزدش زياد کرد ...با خانواده اش بيشتر وقت ميگذراند و هفته اي يک بار به حاجي سر ميزد...دخترش را به پارک و گردش ميبرد و سعي داشت تا جايي که ميتواند براي نفس هم مادر باشد و هم پدر....اين تحولات خود او را نيز شکه کرده بود ...به عکس اميرعلي که نگاه ميکرد حس ميکرد ديگر خبري از اخم نيست انگار چشمان اميرعلي در عکس به او لبخند ميزدند .....همه چيز خيلي رضايت بخش بود ...تا اينکه بعد از گذشت چند روز..وقتي که کژال سرکشي اش در خط توليد کارخانه تمام شده بود و همانطور که ليست توليدات هفته را چک ميکرد به سمت اتاقش ميرفت کوروش را ديد که با عجله از اتاقش خارج شد و به سرعت به سمت در خروجي رفت ..کژال با تعجب صدايش زد
-کوروش!
کوروش ايستاد ...شنيدن اسمش از زبان کژال انگار زيباترين آهنگي بود که روح و روانش را آرامش ميبخشيد در آن لحظه با اينکه به خاطره تلفني که به او شده بود بسيار مضطرب و ناراحت بود لبخند کمرنگي رو لبش نشست اما با همان نگراني که در چشمانش بود برگشت سمت کژال و فاصله اي که از او داشت را با چند قدم بلند و سريع کم کرد و گفت
-جانم؟
-کجا ميري با اين عجله؟اميدوارم فکر نکني دارم توي کارت دخالت ميکنم ...فقط نگران شدم
کوروش با لبخند کمي گفت
-اين چه حرفيه ...زنگ زدن گفتن حال حاجي باز بد شده بردنش بيمارستان...
کژال لب را با دندان گزيد و گفت
romangram.com | @romangram_com