#جای_این_قلب_خالیست_پارت_176
آرام گفتم
-مشکل تو چيه؟
انگار که داشت با خودش حرف ميزد و متوجه من نبود زير لب چيزي را زمزمه کرد
با تعجب و دهني باز نگاهش کردم ....متوجه سنگيني نگاهم شد که رو برگرداند و نگاهم کرد ولي حرفي نزد و به رانندگي اش ادامه داد و کمي بعد مقابل پارکي ماشين را متوقف کرد با کمي نگاه متوجه شدم که اين همان پارک آرام و خلوتي است که شب تولدم در آن قدم زديم...از ماشين پياده شد نه آرام بلکه با خشم ...من که از رفتارش لال شده بود با تعجب مسير حرکتش را دنبال کردم، به سمت من آمد در را باز کرد و گفت
-پياده شو...
بي حرف پياده شدم ....کسي در پارک نبود شايد به خاطره باراني بود که چند ساعت قبل همه جا خيس کرده بود...دستم را گرفت و مرا به سمت پارک کشاند ...همانطور که درکنارش قدم برميداشتم چند باري برگشت و نگاهم کرد که سرم را زير انداختم و به سنگ فرش ها خيره شدم...ميان پارک ايستاد، من مقابلش قرار گرفتم...با خشم در چشمانم خيره شد و با صدايي که دورگه شده بود گفت
-که ميخواي با آرمين ازدواج کني ؟ هان؟
در چشمانش نگاه کردم و حرفي نزدم ...چرا اينقدر عصباني شده بود؟....قلبم داشت از ترس و استرس و تعجب و همچنين از شوق ديدن او
مي ايستاد...ادامه داد
-نميذارم نفس....مگه از روي جنازه ي من رد بشي...
بغض کردم...انگار قلبم بيشتر از خودم رفتار کوهيار را درک کرده بود ....هرلحظه ممکن بود اشک پهناي صورتم را دربربگيرد...هرلحظه ممکن بود عقلم را از دست بدهم و فرياد بکشم و اعتراف کنم و بگويم لعنتي من تو را ميخوام چرا نميفهمي؟! ....اما در آن لحظه فقط توانستم بگويم
-چرا؟
دستش دور بازوانم قرار گرفت ...مرا به سمت خودش کشاند صورتش کاملا مقابل صورتم بود ....نفس نفس ميزد ..در چشمانم خيره شد و با جديت گفت
-چون نميتونم عشقم رو با کسه ديگه اي تقسيم کنم...
قلبم ايستاد ...چشمانم گرد شد...دنبال نشانه اي از شوخي در چشمانش گشتم و پيدا نکردم ..چه ميشنيدم؟ به گوش هايم شک کردم...شايد دچار توهم شده بودم...من هم به نفس نفس افتادم...دستانش را از دور بازوهايم رها کرد و گفت
romangram.com | @romangram_com