#جای_این_قلب_خالیست_پارت_175


نگين غصه دار نفس عميقي کشيد و گفت

-ولش کن اصلا...لياقت تورو نداره...

لبانم را به حالت ناراحتي بيرون دادم و چيزي نگفتم ...کمي ديگر به تاريکي هوا نمانده بود که کلاسمان تمام شد و با نگين از دانشگاه خارج شديم ....از در خروجي که بيرون آمديم نگين به سمتي اشاره کرد و گفت

-اااا اين کوهيار نيست که داره با رادمان حرف ميزنه؟

نگاهم را به جايي که اشاره ميکرد دادم ...درست ميگفت ، کوهيار بود...نگاهش به من افتاد به دانيال چيزي گفت و با هم به سمت ما آمدند ....کمي اخم داشت خيلي جدي به من و نگين سلام کرد و بعد رو به من گفت

-ميشه صحبت کنيم ؟

من که از تعجب سر جايم ميخکوب شده بودم با سقلمه ي نگين به خودم آمدم و بي حرف وارده ماشين کوهيار شدم...اصلا حواسم به ماشين خودم و اينکه کنار دانشگاه جا ماند يا اينکه با نگين و دانيال خداحافظي نکردم، نبود....

وارده ماشينش شدم و راه افتاديم تپش قلبم زياد شده بود ميترسيدم صداي کروپ کروپش به گوش کوهيار برسد...کمي سکوت برقرار شد و بعد کوهيار گفت

-مگه نگفتي به آرمين جواب مثبت نميدي؟

با تعجب نگاهش کردم و چيزي نگفتم ...صدايش بالا رفت و فرياد کشيد

-مگه با تو نيستم نفس؟

سرم را زير انداختم ..داشت اشکم در مي آمد، چرا فرياد کشيد ..آرام گفتم

-نظرم عوض شد...

صداي وحشتناک کشيده شدن لاستيک ها بر روي زمين آمد و ترمز ناگهاني کوهيار من را با اينکه کمربند بسته بودم به سمت جلو پرتاب کرد ...از ترس داشتم سکته ميکردم چه مرگش شده بود...اصلا چه اهميتي براي او داشت ؟نگاهش کردم ..با خشم به من خيره شده بود...سري از روي عصبانيت تکان داد و دنده را عوض کرد و زير لب گفت

-که نظرت عوض شده....

romangram.com | @romangram_com