#جای_این_قلب_خالیست_پارت_174
مادر با لبخند خارج شد....نميدانم چرا موافقت کردم ...نميدانم چرا!!!!
از مادرم خواستم تا کوهيار هم در مراسم خاستگاري به عنوان برادر بزرگترم حضور داشته باشد مادر قبول کرد و گفت که بعد از کارخانه به شرکت کوهيار ميرود و با او صحبت ميکند....روز پنجشنبه از راه رسيد مادربزرگ و پدربزرگ هم آمده بودند هنوز کوهيار نيامده بود و ساعتي ديگري مهمان ها ميرسيدند مقابل آيينه ايستادم و بار ديگر به خودم نگاه کردم ...از شادي و لبخند خبري نبود ...گردنبند هديه ي کوهيار را بار ديگر بالا آوردم و نگاهش کردم و بعد به گردنم آويختم...روز قبل مادر گفت که وقتي با کوهيار صحبت کرده است متوجه شده که او زياد موافق نيست و علتش را تمام کردن درس من بازگو کرده و از آن طرف هم بهانه آورده که ممکن است به خاطر مشغله کاري نتواند در مراسم خاستگاري حضور داشته باشد...اما من مطمئن بودم که مي آيد...کمي بعد زنگ در زده شد و چند لحظه بعد صداي سلام و عليک کوهيار با مادر و مادربزرگ و پدربزرگ ...از اتاق بيرون نرفتم...نميخواستم تا آمدن مهمان ها با کوهيار رو به رو شوم ....ميترسيدم....از اينکه باز هم قلبم هوايي بشود ميترسيدم ....کمي بعد مهمان ها آمدند مادربزرگ به اتاقم آمد و صدايم زد...با استرس از اتاق خارج شدم خانواده ي سرمد به همراه مادر آقاي سرمد که خانم بزرگ صدايش ميزدند در سالن پذيرايي نشسته بودند و کوهيار و آرمين درکنار هم بودند و صحبت ميکردند ...اصلا حواسم به تيپ و قيافه ي هيچ کدام نبود تنها چيزي که ميديدم کوهيار بود که بي خيال و با آرامش با آرمين ميگفت و ميخنديد سلامي کردم که نگاه همه به سمتم چرخيد ....خانم سرمد و آرميتا با خوشرويي بلند شدند و شروع به احوال پرسي کردند ...کمي بعد همه دور هم نشسته بوديم و صحبت ها حول هر موضوعي ميچرخيد جز خاستگاري...نگاهم را به کوهيار دادم انتظار داشتم هنوز هم با آرمين در حال خوش و بش باشد اما وقتي رد نگاهش را گرفتم رسيدم به گردنبندم....بي هوا دستم به سمتش رفت و در مشتم گرفتمش کوهيار که متوجه شد سريع نگاهش را از گردنبد گرفت و به سمت ديگري چشم دوخت.....ديگر نه خنديد و نه با آرمين خوش و بش کرد...وقتي که صحبت هاي اصلي زده شد مادرم خواست که براي تصميم گيري نهايي من چند روزي را صبر کنند و چقدر از اين بابت ممنون و سپاس گذار مادرم بودم ....مهماني که تمام شد و خانواده ي سرمد قصد رفتن کردند همه براي بدرقه ي آنها به سمت در رفتند ...من ولي باز روي مبل نشستم ....آنقدر در خودم فرو رفته بودم که متوجه حضور کوهيار نشدم ...با صدايش نگاهش کردم روبه روي من روي مبل نشسته بود ...گفت
-ميخواي به آرمين جواب مثبت بدي؟
با دلخوري نگاهش کردم و گفتم
-نه...
و از جايم بلند شدم و به اتاقم رفتم...نه ديدم که چه واکنشي نشان داد و نه ماندم که بخواهد سوال ديگري بپرسد ...ممکن بود همان وسط بنشينم و زار بزنم که من تو را ميخواهم نه هيچ کس ديگر را.......
خودم را روي تخت انداختم و چشمانم را بستم ولي هرکاري ميکردم خوابم نميبرد...نميدانم کي کوهيار رفت ، مادربزرگ و پدربزرگ را مادر به خانه شان رساند و بازگشت و من همچنان روي تختم اين طرف و آن طرف ميشدم و خبري از خواب نبود....
چند روز گذشت نه خبري از کوهيار بود و نه خبري از خانواده ي سرمد ...مادر با من صحبت کرد از خوبي خانواده ي سرمد تا شخص خود آرمين ....هيچ جاي مخالفتي نبود جز اينکه علاقه اي به او نداشتم...تمام فکر و ذکرم پر شده بود از کوهيار ....جز او کسي را نميديدم...ولي کوهيار چه؟حتي يک بار هم بعد از مراسم خاستگاري به من زنگ نزد...اصلا انگار علاقه اي به ديدن من نداشت برعکس من که همه ي قلبم پرميکشيد براي ديدنش....حرصم گرفت افتادم سر لجبازي با احساسي که درونم ريشه دوانده بود...وقتي مادر از من پرسيد که فکر هايم را کرده ام يا نه و جواب نهايي ام چيست گفتم جوابم مثبت است و با آرمين ازدواج ميکنم....
مادر که از ابتدا مخالف نبود لبخندي زد و پيشانيم را بوسيد و برايم آرزوي خوشبختي کرد..من هم لبخند غمگينم را تقديمش کردم....ديگر همه چيز را تمام شده ميدانستم در تلاش بودم که کوهيار را به يک خاطره تبديل کنم...لبخند روي لبم ماسيده بود ...يک هفته بود که نه از خواب راحت خبري بود و نه از خوردن غذاي کامل...مادر هم کم و بيش متوجه حالات روحيم شده بود و من چيزي نداشتم بگويم،اميدوارم بودم گذاشته باشد پاي استرس ......روز قبل از مراسم دوم خاستگاري تا عصر کلاس داشتم ....نگين براي صدمين بار گفت
-ديووانه تو داري با کي لجبازي ميکني آخه؟
-با اين قلب احمقم
-خيلي خري...به خودت فکر نميکني به آرمين بيچاره فکر کن چطور ميخواي براش همسر خوبي باشي وقتي قلبت پيش کسه ديگه اي گيره؟
-با گذشت زمان کوهيار رو فراموش ميکنم...
-مطمئني؟
-آره...الان ديگه کاملا مطمئن شدم که هيچ علاقه ي خاصي به من نداره و عشقم يک طرفس...نميدوني نگين چطوري توي مراسم خاستگاري با آرمين ميگفت و ميخنديد اصلا يه درصد هم براش مهم نبود..انگار نه انگار ...
romangram.com | @romangram_com