#جای_این_قلب_خالیست_پارت_177
-چون بدون تو زندگي برام خوده جهنم ميشه...
قصد داشت مرا سکته دهد....سراو پا گوش شده بودم و فقط ميخواستم حرف بزند...کلافه دستي در موهايش کشيد و گفت
-ميدونم...ميدونم قرارمون اين نبود...ميدونم ناخواسته از اعتماد کژال خانم سوء استفاده کردم ...ميدونم نشد که بشه...ولي شد اون چيزي که نبايد ميشد...
دستانش را با خشم مشت کرد و گفت
-روزي که تو توي آغوش کسه ديگه اي باشي روز مرگ منه نفس....
اين را گفت و با کلافگي پشتش را به من کرد ...باورم نميشد...همه چيز مانند يک روياي شيرين بود ...اعتراف فوق العاده شيريني بود...پس او هم مرا دوست داشت ...مانند من....چشمانم را بستم و باز کردم قطرات اشک روي گونه ام چکيد ..هنوز هم پشتش به من بود ...آرام دستم را به سمت بازويش بردم و آن را گرفتم که به سمتم برگشت...چشمانش سرخ شده بود...ميدانستم آنقدر غرور داشت که اشک نريزد ولي از فشار خشم سفيدي چشمانش سرخ شده بود...نگاهش را به من دوخت...قدمي به سمتش برداشتم و با به سمتش رفتم ...من هم جز او کسه ديگري را نيمخواستم...چشمه ي اشکم باز هم فعال شده بود وبي محابا اشک بود که روي صورتم مينشست...اصلا دوست نداشتم از او دور شوم...نميدانم چقدر وقت گذشت ...اما وقتي آرام از هم فاصله گرفتيم کوهيار دستش را به سمت صورتم برد و شروع به پاک کردن اشک روي صورتم کرد....با لبخند به او خيره شدم که او نيز لبخند روي لبش نشست...دستش روي صورتم ثابت ماند ...هيچ کدام نميخواستيم از هم چشم برداريم...آن يکي دستش پشت سرم قرار گرفت و سرش را خم کرد و صورت مرا نيز به خودش نزديک کرد ...چشمانم ناخودآگاه بسته شدند ....با حس گرمي دلپذيري روي پشيماني ام چشمانم را باز کردم ....لبخندم وسعت گرفت ....همراه با لبخند جذابي که روي صورتش بود طره ي مويي که روي پيشانيم افتاده بود را به سمت روسريم عقب زد و گفت
-حالا چطوري به کژال خانم بگيم ؟
با لبخند و شيطنت در نگاهم برايش شانه اي بالا انداختم و به سمت ماشين راه افتادم ...خنده ي بلندي کرد و به سمتم آمد دستم را ميان دستش گرفت و با لبخند نگاهم کرد...من نيز با عشق به او نگاه کردم ....
و ميدانم که هيچ چيز بهتر از اين نميشد....
…………………………………………? ?………….
20 سال قبل
کژال تصميم گرفت تا با فرزندش به خانه ي خودش که با اميرعلي در آن زندگي ميکردند برود...روي تصميمش مصمم بود و هرچه مادر و پدرش مخالفت کردند زير بار نرفت...کوروش در تمام لحظات همراهش بود و کمکش کرد، خانه کمي به تعمير نياز داشت کوروش کسي را آورد تا به آنجا رسيدگي کند کارگر گرفت تا وسايلي که کژال ميخواست با خودش به خانه اش ببرد را جابه جا کنند ....چند نفر را براي تميزکاري آورد و حتي پدر کژال را هم از زحمت اين کارها دور کرد....کژال دست فرزندش را گرفت و بار ديگر پدر و مادرش را بوسيد و خداحافظي کرد ،مادر و پدرش از يک طرف خوشحال بودند که کژال سابقشان برگشته و از طرفي ناراحت بودند که ميخواهد تنها زندگي کند...در نهايت کژال به همراه نفس قدم در خانه ي قديميشان گذاشتند..خانه اي که روزي با عشقش اميرعلي در آن زندگي ميکرد...با لذت به فرزندش نگاه کرد و او را به اتاق قديمي اش برد...در اتاق را که باز کرد متعجب شد از وسايل جديدي که جايگزين اسباب قديمي نفس شده بود ...ميدانست کار کوروش است...تلفن را برداشت و با او تماس گرفت با خوردن اولين بوق کوروش تلفنش را جواب داد :
-سلام خانم مهندس
-سلام اقاي مهندس
-خوبي؟نفس جان خوبه؟!! رسيديد؟
romangram.com | @romangram_com