#جای_این_قلب_خالیست_پارت_172
-آرمين؟
مادرم لبخندي زد و گفت
-آره...
-بله...چطور؟
-آقاي سرمد توي کارخونه اجازه گرفت براي اينکه بيان خونمون!
-خونمون؟ واسه ي چي؟
لبخند مادر وسيع تر شد و گفت
-خاستگاري...
من که هنوز متوجه منظور مادرم نشده بودم و درحال و هواي خودم بودم و از اينکه مادر نيامده بود تا سرزنشم بکند انگار به يک آرامش عجيب رسيده بودم با کمي اخم گفتم
-خاستگاري کي ؟
مادر با تعجب گفت
-کي؟؟؟ خب حتما من ديگه ...به جز من که دختر دم بخت توي اين خونه نيست...
با صدايي که کمي بالا رفت گفتم
-ميخواي ازدواج کني مامان؟
مادرم بلند زد زيره خنده و من با تعجب نگاهش ميکردم....وقتي خنديدنش تمام شد گفت
romangram.com | @romangram_com