#جای_این_قلب_خالیست_پارت_171


مادر لبه ي تختم نشست و من هم صندلي را به سمت او چرخاندم و منتظر ماندم ،مادر لبخندي زد و گفت

-الهي قربونت برم که اينقدر بزرگ و خانم شدي...

لبخندي آمد روي لبم و گفتم

-خدا نکنه مامان جونم

لبخندي زد و گفت

-چي کار ميکني ؟همه چي رو به راهه؟

چهره ي کوهيار از جلوي چشمانم رد شد ..نفس عميقي کشيدم و گفتم

-بله خداروشکر...

سري تکان داد و ادامه داد

-ميگم...توي مهموني آقاي سرمد...

يک لحظه قلبم ايستاد...ياده اتفاقي افتادم که خواست بيوفتد و نيوفتاد يا شايد هم من خيالاتي شده بودم و اصلا آن چيزي نبود که فکر ميکردم ...نکند مادر متوجه شده بود...نکند از اعتمادش خواسته و ناخواسته سوءاستفاده کرده بودم...آب دهانم را قورت دادم ...کمي مکث کرد و گفت

-مثله اينکه يه اتفاقايي افتاده بوده ...

وايي در دلم گفتم....چشمانم را بستم تا نبينم سرزنش را در چشمان مادرم...اصلا مگر چکار کردم يا کرديم.....با خودم در جدال بودم که شنيدم

-تو با پسر آقاي سرمد آشنا شدي؟

با تعجب چشمانم باز شدند و ارام گفتم

romangram.com | @romangram_com