#جای_این_قلب_خالیست_پارت_170


-که يه موقع به خاطره مهربونيا و رفتار صميمانش عاشقش نشم...

-چقدر هم که تو حاليت شده

-خب مگه دسته خودمه؟!! اصلا خودم هم باورم نميشه...ولي نميخوام کوهيار برادرم باشه...ميخوام کوهيارم باشه

با اين حرف ناخواسته اشک پهناي صورتم را دربر گرفت..نگين درآغوشم گرفت و گفت

-الهي بميرم برات دل نازک من...ميخواي بري بهش بگي؟

-چي ميگي ؟؟!! برم بهش ابرازه علاقه کنم؟ آخه من همچين شخصيتي دارم؟

-ديوونه توي راه عشق آدم هرکاري که از دستش بربياد ميکنه تا به عشقش برسه...

-کوهيار از دختراي آويزون خوشش نمياد ...اصلا کدوم پسري رو ديدي که خوشش بياد؟!!

-خب پس ميخواي چيکار کني؟

-هي!!! ببين کارم به کجا رسيده...عمرا هيچ وقت فکرش رو نميکردم که به اين حال و روز بيوفتم..هميشه ميگفتم موقع ازدواج و عاشقي اول طرف مقابلم عاشق من ميشه بعد من رو عاشق خودش ميکنه...اما زهي خيال باطل..

-غصه نخور نفس..اگه تو و کوهيار مال هم باشيد به هم ميرسيد اگه هم قسمت هم نباشيد خيلي زود همه چي درست ميشه و توام فراموش ميکني...همه چيزو بسپار به خدا ....

ديگر حرفي نزدم....روز بعد وقتي در خانه بودم و داشتم به کارهاي دانشگاه ميرسيدم مادر وارده اتاقم شد سر بلند کردم و با لبخند گفتم

-جانم مامان؟

-نفس جان دخترم ميخوام باهات صحبت کنم

-بفرماييد ؟

romangram.com | @romangram_com