#جای_این_قلب_خالیست_پارت_168
کژال نفس عميقي کشيد از ماشين پياده شد به داخل رفت دوشي گرفت و لباس زيبايي به تن کرد و بعد از يک ساعت وارده ماشين کوروش شد ،کوروش با لبخند به کژال که از نظر او از تمام دنيا زيباتر بود نگاه کرد و گفت
-بريم؟
-بريم...فقط يه جا بايست که من براي نفس هديه بخرم
کوروش با لبخند نگاهش کرد و بعد از صندلي عقب دو پاکت برداشت و به دست کژال داد
-الان ديگه وقت نميشه بريم خريد ..اين دوتا کادوئه هرکدوم که دوست داشتي از طرف تو ..اون يکي هم از طرف من ...
کژال با تعجب از يکي از پاکت ها باکس کادويي زيبايي بيرون آورد و داخلش را نگاه کرد يک گردنبند زيباي طلاسفيد بود ديگري را باز کرد يک اسباب بازي دخترانه فوق العاده زيبا، با لبخند گفت
-آخه بچه گردنبند سرش ميشه؟
-بعده ها که سرش ميشه...
-نميدونم فرقي نميکنه ولي هرکدوم رو که به اسم من شد بايد بگي هزينش چقدر شده
-چشم!!! بعدا با هم حساب ميکنيم خانم مهندس
کژال لبخند کوتاهي روي صورتش نشست.....با هم وارده عمارت شدند خانه را تزيين کرده بودند جمعيت زيادي آنجا بود که کژال هيچ کدام را نميشناخت...کوروش برايش توضيح داد که بچه ها و خانواده هايشان از کودکستان نفس هستند..کژال با تعجب به کوروش نگاه ميکرد ....برايش سوال بود که آيا دليل اين همه مهرباني و خدمت فقط به خاطره حس عذاب وجداني بود که او داشت!!! توجهش به نفس ، دختر زيبايش جلب شد که با شادي در ميان دوستانش ميگشت و در آن لباس زيباي پرنسسي که خودش براي او قبل از نامزدي پريسا خريده بود چقدر زيبا و دوست داشتني شده بود با وجد به سمت دخترش رفت و مقابلش زانو زد و با اشتياق و اشکي در چشمانش حلقه زده بود او را در اغوش گرفت و بوسه بارانش کرد .... و کوروش با لذت و لبخند نظاره گر اين منظره بود...
جشن به زيبايي هرچه تمام تر برگذار شد و از همه زيبا تر قلب کژال بود که خود کژال بعد از مدتها داشت آن را حس ميکرد....کوروش مانند پروانه دور کژال و نفس ميگشت و حتي خيلي ها او را با پدر نفس اشتباه گرفته بودند که کوروش آن را با آرامش و خونسردي رد ميکرد و حتي نگذاشت که کژال متوجه بشود و باعث ناراحتي اش بشود ........
.................................................. .....................
20سال بعد
در دانشگاه به همراه نگين قدم ميزدم ...وقتي هديه ي تولدم را با ذوق نشانش دادم لبخندي زد و گفت
romangram.com | @romangram_com