#جای_این_قلب_خالیست_پارت_167
کژال نگذاشت کوروش حرفش را ادامه دهد، با خشونت و صدايي که کمي بالا رفته بود گفت
-مُرد!!! اون کژالي که تو ازش حرف ميزني خيلي وقته که مرده ....
دستش را سمت چپ سينه اش گذاشت و به قلبش اشاره کرد و گفت
-اين جا خاليه....خالي!! ميفهمي؟؟؟ ندارم...قلبي ندارم که براي عزيزترين کسم بتپه، براي ثمره ي عشقم يادآوره عشقم بتپه ...مُرد...اون کژال مرد...وقتي عشقش مُرد اونم مرد!!
ديگر تحملش تمام شد بغض گلويش ترکيد و اشک بود که تمام صورتش را فرا گرفت ...کوروش با غم نگاهش را به او دوخت ،با خود گفت اي کاش ميتوانستم در آغوش بگيرمش و موجب آرامشش بشوم...دستانش را براي کنترل خود مشت کرد و نگاهش را از کژال که مانند ابر بهاري اشک ميريخت گرفت..تحمل ديدن او را در اين حال نداشت...يک قدم به سمتش برداشت و ناخواسته دستش را بالا برد تا اشک صورتش را پاک کند که ميان راه متوقف شد ..کژال خودش شروع به پاک کردن اشک روي صورتش کرد ،کوروش دستش را پايين آورد و به چشمان کژال خيره شد باز هم قهوه اي روشن يا شايد عسلي ...ديگر از آن تيرگي خبري نبود ...چشمانش روشن روشن شده بود ...نميتوانست از اين چشمها نگاهش را بردارد سخت بود با لبخند رو به کژال گفت
-کي گفته تو قلب نداري؟ کدوم دل سنگي رو ديدي که اينطوري اشک بريزه؟ کدوم مُرده ي متحرکي رو ديدي که به زيبايي فرشته ها باشه..چشماش پراز آرامش باشه؟کژال آب شد...اون يخي که دور قلبت رو گرفته بود و بهش اجازه ي زندگي کردن نميداد آب شد...ميتونم حسش کنم...از همين فاصله هم ميتونم گرماي برگشته به قلبت رو حس کنم....
کژال بي اختيار فقط به کوروش نگاه ميکرد ...چند دقيقه بعد هردو در ماشين جديد کوروش که به خاطر کژال و اينکه برايش يادآور گذشته نباشد عوضش کرده بود نشسته بودند و به سمت شهر بازميگشتند..کوروش قصد نداشت سکوت بينشان را بشکند ميخواست به کژال که سرش را به شيشه تکيه داده بود فرصت فکر کردن بدهد....
کوروش مقابل خانه ي کژال ايستاد ...کژال نگاهي به بيرون کرد و گفت
-مگه نميريم عمارت؟
-چرا ميريم ..اما بعد از اينکه تو لباست رو عوض کردي
کژال نگاه ديگري به بيرون انداخت و گفت
-تو برو ممکنه کارم طول بکشه
-منتظرت ميمونم
-نيازي نيست خودم ميام
-با کدوم ماشين ؟ ماشينت که کارخونه موند
romangram.com | @romangram_com