#جای_این_قلب_خالیست_پارت_166


-داري مسخرم ميکني؟

کوروش کلافه دستي در موهايش کشيد و گفت

-نه ..آخه چرا بايد مسخرت کنم...خواهش ميکنم فکر کن...

کژال فکر کرد...فکر کرد...به گذشته رفت ...به روزي که در بيمارستان بود و براي اولين بار نفس را در آغوش گرفت و همان موقع بود که اسمش را با اميرعلي که پشت سر هم دخترشان را نفس بابا صدا ميزد، نفس گذاشتند...باورش نميشد که همچين روز مهمي را از ياد برده ، چشمانش پر از اشک شد ياد اميرعلي افتاد که تا زماني که بود در روز تولد خودش و نفس سنگ تمام ميگذاشت و اکنون که چند سالي از پرکشيدنش ميگذرد کژال زندگي کردن را به کل فراموش کرده بود!!! برايش جاي تعجب داشت، کوروش از کجا ميدانست تولد نفس است...اصلا دخترش چند ساله شده بود ...پنج ؟ يا شش...نميخواست کوروش متوجه شکستن ناگهاني يخ قلبش بشود،اصلا قبول نداشت که قلبي هست براي تپيدن که اکنون يخ زده باشد، سعي کرد بغض گلويش را فرو ببرد و جدي گفت

-من در نهايت نفهميدم منظور شما چيه ؟

کوروش که متوجه برق چشمان کژال شده بود گفت

-خوب ميدونم که متوجه شدي ...بدون اجازت براي نفس توي عمارت تولدي ترتيب دادم و تا دو ساعت ديگه هم مهموني شروع ميشه ..نميخواي که توي تولد دخترت نباشي؟

-کي به شما اين اجازه رو داد که با تصميم گيري خودتون همچين کاري بکنيد ؟

-اجازش رو از اون کسي گرفتم که تمام زندگيش رو گذاشته براي بزرگ کردن دختر تو...

کژال که متوجه شد منظور کوروش مادرش است نفس عميقي کشيد و از جايش بلند شد و از ميزش فاصله گرفت و به وسط دفترکارش رفت و گفت

-خيلي خب ...پس بريد خودتون مهموني که راه انداختيد رو به سرانجام برسونيد ...

اين را در حالي ميگفت که سعي داشت کوروش متوجه لرزش صدايش نشود ..کوروش با آرامش از جايش بلند شد مقابل کژال قرار گرفت و گفت

-اون دختره توئه کژال ...اون به محبت تو نياز داره

-محبتي ندارم که بهش بدم...

-فکر ميکني نداري! مگه ميشه کسي که بيشتر درامدش رو صرف امور خيريه ميکنه محبت نداشته باشه ؟ مگه ميشه کژالي که من ميشناختم محبت نداشته باشه؟مگه...

romangram.com | @romangram_com