#جای_این_قلب_خالیست_پارت_163
-و علت اين خواسته رفتار من بود !!!
کژال نگاهش را به کوروش داد و لبخند کم رنگي زد و گفت
-ولي تمام اين ها باعث شد که من عشق واقعي رو تجربه کنم،با اينکه کم بود اما ارزشش از تمام طول زندگيم بيشتر بود و من هيچ وقت به خاطر گذشته اي که با تو داشتم ناراحت و آزرده خاطر نيستم...
کوروش لبخند غمگيني زد و گفت
-تو خيلي خوبي کژال ..خيلي !!!!!
نگاه کوروش به رنگ چشمان کژال افتاد، حس ميکرد کمي از آن تيرگي قبل کم شده است ...کژال حرفي نزد و فقط سرش را پايين گرفت ....کوروش گفت
-ميخوام هرطور که شده گذشته رو جبران کنم...فقط بهم بگو چطوري ميتونم؟
کژال نگاهش کرد و جدي گفت
-يادآور گذشته نباش....
کوروش که متوجه منظورش شده بود سري تکان و از جايش بلند شد و گفت
-ديگه مزاحمت نميشم...
کژال حرفي نزد و فقط به کوروش که از اتاق خارج ميشد نگاه کرد ..باورش نميشد کوروش اينقدر تغيير کرده باشد...نگاهي به قاب عکس روي ميز که عکس خودش بود به همراه اميرعلي و مربوط به يکي از تولدهاي کژال بود انداخت و بغض کرد....دلش براي عشق زندگيش خيلي تنگ شده بود...خيلي زياد....
روزها به سرعت سپري ميشدند...مادر کژال خانواده ي زند را براي ناهار دعوت کرده بود و در حال تدارک بود کژال در اتاقش نشسته بود و ايميلي که از طرف رامين دريافت کرده بود را ميخواند ..بعد از مدت ها رامين از احوال خودش و بهار براي کژال نوشته بود و از اوضاع او پرسيده بود...کژال درحال خواندن ايميل بود که مادرش وارده اتاق شد وگفت
-مادر مهمونا اومدن بيا بيرون
-باشه الان ميام
romangram.com | @romangram_com