#جای_این_قلب_خالیست_پارت_164
کمي بعد کژال از اتاقش خارج شد و با اعضاي خانواده ي زند سلام و احوال پرسي کرد..کژال که حال نه چندان خوب حاج زند را ديد گفت
-حاج آقا خدا بد نده ...
حاجي خنديد و گفت
-خدا که هيچ وقت بد نميده....ديگه از عوارض پيريه دخترم
-اين چه حرفيه ...
حاج آقا لبخندي زد نگاه کژال به کوروش افتاد که با لبخند خاص خودش به او نگاه ميکرد ...پدر کژال سر صحبت را با حاجي باز کرد ...مادر کژال نفس را که تازه از خواب بيدار شده بود با خود به داخل پذيرايي آورد کژال به نفس نگاه کرد کوروش با لذت به سمت مادر کژال رفت و با لبخند گفت
-خانم بهرامي بديد به من نفس رو
-نه پسرم ..اذيت ميشي
-اين چه حرفيه بدينش به من
کوروش نفس را گرفت و روي مبل نشست ..نفس که بسيار با کوروش دوست شده بود و غريبي نميکرد شروع به شيرين زباني براي کوروش کرد و لبخندي بر روي لب هاي کژال آورد ... کوروش که از حرف هاي نفس و مادربزرگش متوجه شد که چند روز ديگر تولد نفس است با لبخند براي روز تولدش فکرهايي کرد...
آن روز گذشت و کوروش از مادرکژال خواست تا تولدي در عمارت براي نفس بگيرند و دوست هاي مهدکودک نفس را هم دعوت کنند مادر کژال ابتدا مخالف بود و گفت که خودمان برايش ميگيريم اما کوروش بسيار اصرار کرد و در نهايت قرار شد بچه هاي مهد را براي تولد نفس دعوت کند...کوروش نيز عمارت را براي تولد آماده کرد و کارهاي لازم را بدون اينکه کژال از آن خبري داشته باشد انجام داد ... پنجشنبه شد و آن روز کژال به دليل کار زياد تا بعدازظهر در کارخانه مانده بود حتي يادش نبود که تولد دخترش است .....تا ساعاتي ديگر در عمارت حاج زند تولد نفس شروع ميشد اما کژال هنوز هم خبر نداشت ...کوروش وارده اتاق کژال شد ...کژال نگاهش کرد کوروش سلام کرد کژال گفت
-سلام..بله؟
-پاشو آماده شو بايد بريم
کژال با تعجب پرسيد
-ببخشيد؟ کجا؟
romangram.com | @romangram_com