#جای_این_قلب_خالیست_پارت_160
کژال سري تکان داد و نامه را باز کرد و نگاهي به آن انداخت و بعد رو به کوروش گفت
-ميداديد منشيتون بياره...
کوروش با خود گفت (بهونه ي ديگه اي براي سرزدن بهت نداشتم )کژال که سکوتش را ديد گفت
-اقاي زند؟
کوروش به خودش آمد و با لبخند گفت
-فکر نميکردم اهل کاراي خير باشيد...
کژال فقط نگاهش کرد کوروش که فرصت را مناسب ديد روي صندلي نشست و گفت
-چند وقته توي موسسه هاي خيريه همکاري ميکنيد ؟
کژال بي تفاوت گفت
-يه دو سالي ميشه ...
و بعد از آن به دنبال چيزي در کشوي ميزش گشت
کوروش گفت
-شرکت ميکنيد ؟
کژال نگاهي به کوروش انداخت و بعد از پيدا کردن دفترچه اي شروع به گرفتن شماره اي کرد ...کوروش خيره به کژال شده بود و با خود به اين نتيجه رسيده بود که عشق واقعي را بعد از سالها تازه دارد تجربه ميکند...ديدن کژال حتي از دور هم برايش آرامش بخش بود و اکنون که به ديدن هر روزش در کارخانه عادت کرده بود حتي تحمل جمعه ها بدون ديدن او نيز برايش عذاب بود...کژال شروع به صحبت با تلفنش کرد
-سلام آقاي سعيدي___خيلي ممنون منم خوبم__آقاي سعيدي مگه قرار نشد من رو وارده اين برنامه ها نکنيد__شرمنده آقاي سعيدي ولي بدون من هم اين مراسم برگزار ميشه___بسيار خب___بسيارخب___سعيم رو ميکنم ولي قول نميدم____خواهش ميکنم___خدانگهدار
romangram.com | @romangram_com