#جای_این_قلب_خالیست_پارت_159
-اين نامه رو صبح آوردن کارخونه ..
کوروش نامه را گرفت و گفت
-ماله کي هست؟
-نميدونم آقا ...گفتن بدم رييس کارخونه
کوروش سري تکان داد و به پاکت نگاهي انداخت چيزي روي آن ننوشته بود ...رو به نگهبان گفت
-باشه ممنون... برو به کارت برس
اين را گفت و به سمت پارکينگ رفت و بعد از آن به اتاقش رفت وقتي روي صندلي اش نشست پاکت نامه را باز کرد ...با خواندن نامه از تعجب چشمانش گرد شد و به فکر فرو رفت...به ساعتش نگاه کرد آنقدر در کارخانه حواسش به کژال بود که حتي ميدانست در اين ساعت کجاي کارخانه ميتواند او را پيدا کند ...نيم ساعت ديگر وارد اتاقش ميشد و کوروش ميتوانست او را در اتاقش ببيند...
.............................
بعد از اينکه منشي کژال حضور کوروش را اطلاع داد کوروش وارده اتاق کژال شد و با لبخند سلامي کرد کژال جواب سلامش را داد و گفت
-بفرماييد ؟ کاري داشتيد ؟
کوروش پاکت نامه را مقابل کژال گرفت و گفت
-اين مال شماست...
کژال با تعجب به پاکت نگاه کرد و آن را از کوروش گرفت و نگاهش کرد و با تعجب گفت
-اگه مال منه پس چرا باز شده ؟
-روي پاکت نامه ننوشته بود مال کيه براي همين نگهبان دادش به من ...ولي داخلش نوشته که مال شماست
romangram.com | @romangram_com