#جای_این_قلب_خالیست_پارت_158


-هي مگه قرار نشد هرکسيو خواستي به عنوان منشي استخدام کني خواهرت بايد تاييدش کنه؟

حرفم هنوز تمام نشده بود که ايستاد ، دستش را دور بازوهايم گذاشت و با خشونت مرا به سمت خودش کشاند و با اخم غليظي که روي صورتش بود به من نگاه کرد، تعجب کرده بودم و زبانم بند آمده بود با عصبانيت و حرص گفت

-نفس......

چشمانم گرد شدند ...به دستانش که بازوهايم را چنگ زده بود و نگه داشته بود نگاه کردم و باز به صورتش نگاه کردم قصد نداشت حرف ديگري بزند...قصد نداشت مرا رها کند ....گفتم

-چي شد؟ حرف بدي زدم؟

چشمانش را از عصبانيت يک بار بست و باز کرد و بعد مرا رها کرد... به جلو حرکت کرد و گفت

-هرموقع خواستي بيا شرکت، منشي رو ببين اگه خوشت نيومد عوضش ميکنم هنوز باهاش قرارداد نبستم

آنقدر جو سنگين بود که باشه ي آرامي گفتم و به راهمان ادامه داديم...ديگر جرئت حرف ديگري را نداشتم

بدون هيچ حرفي به خانه بازگشتم و فقط موقع خداحافظي بار ديگر از او بابت شب قشنگي که به خاطر اشتباه خودم خرابش کرده بودم تشکر کردم.....

وارده خانه که شدم بعد از تعريف مختصري از گذراندن آن شب براي مادرم به سرعت وارده اتاقم شدم تا هديه ي کوهيار را ببينم...روي تختم نشستم و با هيجان دره جعبه ي زيباي کادويي را باز کردم، يک گردنبند زيباي طلا سفيد بود با طرح پروانه اي که بال هايش از طلاي زرد بود...بسيار زيبا و ظريف بود خيلي دوستش داشتم با هيجان از اتاقم خارج شدم و هديه را به مادر نشان دادم ...

.................................................. ...............................

20 سال قبل

کوروش وارده کارخانه شد که نگهبان به سمتش آمد و گفت

-آقاي زند...يک لحظه

کوروش ماشين را متوقف کرد و شيشه را پايين داد نگهبان به سمتش آمد و گفت

romangram.com | @romangram_com