#جای_این_قلب_خالیست_پارت_157


-منظورم اين بود که...

کوهيار اين بار تاي ابرويش بالا رفت و منتظر بود که حرفم را کامل کنم...

-اين بود که ...خب...اميدوارم اشتباه متوجه منظورم نشده باشي؟

کوهيار متعجب شد و گفت

-اشتباه ؟

-آره ديگه ...ببين اينجا دوست ها وقتي ميخوان خيلي با هم صميمي برخورد کنند به هم ميگن عاشقتم...مثلا همين نگين هر موقع که من براش کاري ميکنم ميگه عاشقتم ....يعني ميخوام بگم که....

نگذاشت حرفم تکميل شود با کمي آشفتگي گفت

-فهميدم...

اين را گفت و به سرعت از ماشين خارج شد...لعنت به اين شانس روز خوبم را با اين حرف خراب کردم.....حتما متوجه شد که داشتم بهانه مي آوردم براي همين ناراحت شد...چقدر حس بدي است اين که قلبت خواستن کسي را فرياد بزند که نبايد...کوهيار نگران بود که محبت هايش براي من سبب به وجود آمدن احساسي بشود و همين هم شده بود و حق داشت که نگران باشد...از ماشين پياده شدم و با هم به سمت پارکي که مقابلش ماشين را پارک کرده بود رفتيم ....

آرام قدم بر ميداشتيم ...هر دو ساکت بوديم کسي تصميم نداشت اين سکوت را بشکند...کوهيار اخم هايش در هم بود و همه اش تقصير گندي بود که من زده بودم و بايد هرطور شده بود درستش ميکردم ..سعي کردم لبخند تصنعي بزنم و گفتم

-خب...چه خبر از شرکت ؟ کارها خوب پيش ميره؟

-خدارو شکر خوبه

-منشي استخدام کردي بالاخره ؟

-آره

کوتاه جواب ميداد...گفتم

romangram.com | @romangram_com