#جای_این_قلب_خالیست_پارت_156


کمي سکوت و بعد به سمت کوهيار برگشتم و گفتم

-واقعا ممنون...خيلي روز تولد خوبي بود...متفاوت با هرسال و خيلي خوش گذشت...از بابت کادو هم ممنون..نذاشتي که بازش کنم ببينم چي خريدي واسم....

کوهيار خنديد و گفت

-برو خونه باز کن ديگه ....شش ماهه به دنيا اومدي؟

با هم خنديديم ..کمي بعد جايي ماشينش را پارک کرد..با تعجب پرسيدم

-چرا ايستادي؟

-مگه نميخواي زير بارش برف پياده روي کني؟

با تعجب گفتم

-جدي ميگي؟

سرش با خنده تکان داد ..باز هم با چشماني گرد شده نگاهش کردم و گفتم

-کوهيار جدي ميگي؟

-آره ..هنوز يک ساعت ديگه وقت داريم ...

با خوشحالي خنديدم و به سمتش پريدم و محکم در آغوش گرفتمش و با ذوق گفتم

-واي کوهيار...عاشقتم....

با خوشحالي به سمتش رفتم و سرم را روي شانه اش گذاشتم..چند ثانيه اي نگذشته بود که متوجه حرفم شدم....من چه گفتم؟!!! يعني ميشد من اين همه گند نزم...آخر اين چه بود که از دهنم پريد لبانم را از سر بيچارگي جمع کردم و گاز گرفتم.. از اغوشش فاصله گرفتم...با لبخند کم رنگي نگاهم کرد آرام آرام سره جايم نشستم چند بار نفس عميق کشيدم و نگاهش کردم گفتم

romangram.com | @romangram_com