#جای_این_قلب_خالیست_پارت_155


-کوفت....بي مزه..بدجنس...

بعد از آن به بيرون نگاه کردم که گفت

-آخه معلومه ماله توئه...مگه چند تا جوجه داريم که روز تولدشون اينطوري بالا و پايين ميپرن ؟

لبخندي روي لبم آمد برگشتم و نگاهش کردم با لبخند گيرا و جذابي چشمکي زد و گفت

-آشتي؟

سرم را تکان دادم که لبخندش وسيع تر شد و گفت

-پس بزن بريم که من به کژال خانم قول دادم قبل از ساعت ده برتگردونم

-بريم...

کمي در خيابان ها چرخ زديم و به پيشنهاد کوهيار به رستوراني رفتيم و شام را آنجا خورديم و برگشتيم...در ماشين همانطور که از پنجره به دانه هاي برف نگاه مي کردم ، گفتم

-عاشق برفم ...خيلي باحالن ..نه؟

-آره قشنگن...

-هميشه دلم ميخواست توي برف قدم بزنم...اما مامان هيچ وقت اجازه نميده ...ميگه سرما ميخوري...

-راس ميگن...

آرام گفتم

-هي...آخرش اين آزرو رو به گور ميبرم....

romangram.com | @romangram_com