#جای_این_قلب_خالیست_پارت_154


-ميخواستي لباس گرم زياد بپوشي يه موقع سرما نخوري

-همه چي پوشيدم ...

چرخي زدم و گفتم

-خوبه ديگه ؟

مادرم بوسيدم و گفت

-آره عزيزم...من برم که الان نوبت مادربزرگت ميگذره...مراقب خودتون باشيد ...

-چشم مامان...به مامان بزرگ و پدر سلام برسونيد خدانگهدار

-خداحافظ دخترم

مادر رفت و نيم ساعت بعد کوهيار رسيد، از خانه خارج شدم و به سمت ماشينش رفتم در را که باز کردم روي صندلي يک جعبه ي کادويي زيبا بود برداشتم با لبخند روي صندلي نشستم و گفتم

-سلام ..ممنون چرا زحمت کشيدي ؟مال منه ديگه....؟

سلام کرد و بعد خيلي جدي گفت

- نه ...مال تو نيست

جا خوردم با تعجب نگاهش کردم حس کردم خيلي بد ضايع شده ام، جدي نگاهم کرد حس کردم در چشمانم اشک جمع شد که با صداي خنده ي بلند کوهيار به خودم آمدم ...در ميان خنده لپ صورتم را کشيد و گفت

-نگاش کن ...چه سريع هم بغض ميکنه...شوخي کردم جوجه...

لبانم را از حرص جمع کردم و با مشت به بازويش زدم و گفتم

romangram.com | @romangram_com