#جای_این_قلب_خالیست_پارت_153
و هردو خنديدن....
تا موقع ناهار از اتاقم خارج نشدم..اصلا موقعيت روبه رو شدن با کوهيار را نداشتم دلم ديدنش و کنارش بودن را فرياد ميکشيد ولي عقلم نميگذاشت قدم از قدم بردارم و از اتاق خارج شوم....يک ساعت بعد وقتي براي ناهار به سمت آشپزخانه رفتم مادر تنها بود پرسيدم
-کوهيار رفت؟
-آره...نفس جان؟
-جانم؟
-کوهيار اجازه گرفت که عصر به مناسبت تولدت ببرتد بيرون
با تعجب به مادرم نگاه کردم ....باورم نميشد که کوهيار چنين چيزي از مادرم خواسته باشد...خوشحالي و هيجان آدرنالين خونم را بالا برد...حس کردم دلم ميخواهد بالا و پايين بپرم و جيغ بکشم...اما خودم را کنترل کردم ، آب دهانم را قورت دادم و گفتم
-اما آخه ما هرسال دونفري ميريم بيرون و جشن تولدم رو جشن ميگيريم
-آره...من هم خيلي دلم ميخواست باهاتون بيام اما وسط هفتس و مادربزرگت رو بايد ببرم پيش پزشک... کوهيار ميخواست به خاطره من بذاره براي فردا اما گفتم که خودتون بريد ...ميدونم تو چقدر روي روز تولدت حساسي ...
با لبخند به سمتش رفتم محکم بوسيدمش و گفتم
-قربونه مامان فداکارم برم من
-برو خودتو لوس نکن ....
با خنده با هم شروع به خوردن ناهار کرديم....عصر يک ساعت زودتر از ساعتي که کوهيار قرار بود به دنبالم بيايد آماده شده بود و مقابل پنجره بيرون را نگاه ميکردم که متوجه شدم دانه هاي برف آرام آرام دارد از آسمان به سمت زمين مي آيد با لبخند مادرم را صدا زدم و گفتم
-مامان ..داره برف مياد
مادر به سمتم آمد و گفتم
romangram.com | @romangram_com