#جای_این_قلب_خالیست_پارت_128


آهاني گفتم و ابرويم را بالا دادم ... سرش را بالا و پايين کرد و هنوز داشت نگاهم ميکرد من نيز در همان حالت مانده بودم ...وقتي ديدم باز هم سکوت برقرار شد گفتم

-به نظرت چه جور جمعي هستن ؟

-کيا ؟

-افراد اين مهموني!!

-نظر خاصي در موردشون ندارم ...

-ولي اونا نظر خيلي مثبتي روي تو دارن ...

-نصف بيشتر آدماي توي مهموني رو نميشناسم .....اما جالب اينجاست که همشون من رو ميشناسن...خوب هم ميشناسن...!!

-و از اين موضوع ناراحتي؟

-برام مهم نيست.......تو چي؟

-من قبلا يه بار وقتي 18سالم بود توي اين مهموني شرکت کردم و از اون موقع تا الان نرفتم

-چرا ديگه شرکت نکردي؟

-خب من هم از اين جمعها خوشم نميومد اما امروز که اومدم ديدم جمعشون با وقتي که هممون سن کمتري داشتيم فرق کرده...صميمي تر و خوش برخورد تر شدند

-چي شد که نظرت عوض شد و امشب اومدي ؟

نگاهش کردم انگار داشت همه چيز را از چشمانم ميخواند که چرا امشب به اين مهماني آمدم، تا حواسم به کوهيار باشد ،تا يک موقع کسي او را از من ندزد و خيلي چيز هاي ديگر که حتي خودم هم از آن خبر نداشتم ....نفس عميقي کشيدم و بار ديگر در چشمان خاکستري اش که مقابل چشمانم بود نگاهم کردم و بعد سرم را زير انداختم و با صداي خيلي آرامي گفتم

-نميدونم ....

romangram.com | @romangram_com