#جای_این_قلب_خالیست_پارت_115


.......................................

خدمتکار عمارت در را براي آنها باز کرد و کژال ماشينش را داخل برد و مقابل ساختمان ماشين را نگه داشت و همه از ماشين خارج شدند حاجي و حاج خانم به همراه کوروش از ساختمان عمارت خارج شدند و به استقبال آنها رفتند کژال دره ماشينش را وقتي داشت به آن سه نگاه ميکرد بست..ناخودآگاه مادرش را صدا زد و گفت

-مامان يک لحظه صبر کن....

مادرش که به سمت ساختمان ميرفت ايستاد ..کژال به سمتش رفت و گفت

-نفس رو بده من مامان

مادرش از تعجب به او خيره شد و همچنين بسيار خوشحال...نفس را به کژال داد و کژال او را در اغوش کشيد ...نميدانست چرا اينکار را ميکند اما نفس را محکم در اغوشش گرفته بود نفس هم بي صدا و با لذت در آغوش مادرش حل شد از پله هاي عمارت بالا رفتند و شروع به سلام و احوال و پرسي کردند کوروش مقابل کژال ايستاد کژال نگاهش کرد سرد و بدون هيچ احساسي ولي کوروش با حس درد و عذاب، به دختري که مقابلش بود و با کژال چند سال پيش خيلي فرق ميکرد نگاه کرد ...با خود انديشيد ،با يک اشتباه بزرگ زندگي چند نفر عوض شده!!! شايد اگر من اين کار احمقانه را نکرده بودم اين دختر کوچولو و ناز الان دختر من و کژال بود!!!!به کژال سلام کرد، کژال هم جوابش را داد، دستش را به سمت نفس آورد و گفت

-دختر خيلي نازي داري...

کژال ناخودآگاه کمي عقب کشيد و گفت

-ممنون...

کوروش لبخندي زد و گفت

-نميذاري بغلش کنم؟

کژال کوروش را نگاه کرد و بعد به فرزندش ...مستاصل بود...اين پا و آن پا کرد ولي کوروش همچنان با حالت پرسشي در حالي که دستانش سمت نفس بود به کژال نگاه ميکرد کژال گفت

-بهتره توي بغل خودم باشم ...ناآرومي ميکنه توي بغل غريبه ها....

کژال اين را گفت در حالي که با خود فکر ميکرد آيا اکنون غريبه تر از خودش براي نفس وجود داشت !!! کوروش در جوابش گفت

-خيلي خب اگه گريه کرد ميدمش بهت

romangram.com | @romangram_com