#جادوگران_رانده_شده_پارت_99
من میتونم.بخاطر مادر،و فرزندم زنده میمونم و به سرزمینانم میرسم.اره همینِ.
صدای در اومد،یه موجود به همون شکل با،این تفاوت با موهای بلند مشکی و گوشواره های حلقه ای.
صداش به گوشم رسید.
-درود ملکه ی جوان حالت خوبه؟
صداش یه جوری بود!یه آرامش خاصی بهم منتقل کرد.
اروم زمزمه کردم:درود.
و دیگه چیزی نگفتم نزدیکم اومد.
-ملکه اسم من هانیار هست.
اروم سرم و تکون دادم و چیزی نگفتم.
کنارم نشست!متعجب نگاهش کردم.
لبخندی زد:بانو نمیخواید چیزی بگید باور کنید من مثل پدرم نیستم من از شما خوشم اومده،نمیذارم اتفاقی براتون بیفته!
زمزمه کردم:پدرت!
-اره رینالوز.
من:اها منم که هورزادم.
هانیار:بانوی من به چیزی نیاز ندارید.
romangram.com | @romangram_com