#جادوگران_رانده_شده_پارت_98
من:ماکان بس کن امشب به اندازه کافی منو شگفت زده کردی.
خندید،دیگه پاهام جون ایستادن نداشتن.
من:ماکان توروخدا به حرمت اون چند،روزی که زیر یه سقف زندگی میکردیم تا،زمانی که دیمن میاد،زنجیرها رو بازکن دارم میمیرم.
حالم خیلی بد،بود.زیر،دلمم یکم درد میکرد.وای خدا چشم هام به سختی باز مونده بودن.ماکان یکم خیره نگاه ام کرد.
کلافه گفت:باشه بابا،الان بازت میکنم.
به سمت اومد زنجیرها رو بازکرد،به سختی خودم رو کنترل کردم که نیفتم.
اروم روی زمین نشستم.چشم هام رو بستم و سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم.دستم رو گذاشتم روی شکمم.قطره اشکی از چشم هام سرازیر شد.
ماکان:نمیخواد احساسی بشی!چون نه تو،و نه بچه ات زنده نمیمونید.
داد،زدم:فقط خفه شو،و از اینجا گمشو نمیخوام ببینمت.
چیزی نگفت.بعد صدای قدم هاش اومد که ازم دور شد.
خدایا،من چیکار کنم؟یعنی واقعا دارم مادر میشم؟
لعنتی چرا قدرت هام زیر،زمین خنثی شدن؟
یعنی منو بچه ام میمیریم؟با،اوردن اسم بچه لبخندی روی لبام نشست.من دارم مامان میشم!خدایا شکرت.
یادم اومد که ماکان گفت"امیلی بچه ی دیمن رو توی شکمش نداشت!ازهمه مهمتر،زنش نبود"خنده ام گرفت توی این اوضاع به فکر چه چیزایی هستم من.
اروم زمزمه کردم"من هورزادم،هورزادی که پس از سالها به سرزمینش رفت.من یادگرفتم باید مغرور باشم چون ملکه ام،یاد گرفتم چطور از قدرت هام استفاده کنم،یاد گرفتم وقتی دسترسی به قدرت هام ندارم چطور از قدرت جسمانیم استفاده کنم،پس این چه وضعیه که دارم؟من هورزاد ملکه ی اتش و ملکه ی اعظم از اینجا زنده بیرون میرم،من میتونم"
لبخندی از حرفام نشست روی لب هام.
romangram.com | @romangram_com