#جادوگران_رانده_شده_پارت_100

لبخندی زدم:میخوام از اینجا برم.
سرش رو انداخت پایین چیزی نگفت.
من:یه چیزی بیار بخورم بچه ام اذیت میشه.
با لبخند بلند شد وگفت:باشه عزیزم الان یه چیزی میارم بخوری.
سرم رو تکون دادم.از سلول خارج شد.
یعنی دیمن میاد نجاتم بده؟
"5روز بعد-سرزمین کوموسیایی ها"
"هورزاد"
هانیار:بانو یکم تندتر حرکت کنید.
درحالی که نفس نفس میزدم گفتم:باشه هانیار،ولی درک کن من باردارم.
چیزی نگفت و به راهش ادامه داد.منم پشت سرش میرفتم.!ایستاد متعجب پشت سرش وایستادم.
من:چرا وایستادی؟
اروم گفت:هیس صدای پا میشنوم.
وای خدایا نه!اروم پشت درخت ایستاد.منم پشت سرش قرار گرفتم.
من:هانیار...
دستش رو،آورد بالا"این یعنی ساکت"

romangram.com | @romangram_com