#جادوگران_رانده_شده_پارت_101

توی دلم پوف کلافه ای کشیدم.خدایا پناه بر خودت.
با صدایی که شنیدم چنگ زدم به بازوی هانیار.
-میدونم پشت درختید بیاید بیرون.
چیزی نگفتیم جفتمون ترسیده بودیم.
داد،زد:گمشید بیاین بیرون تا من نیومدم به زور نیاوردمتون.
هانیار ترسیده گفت:بانو گفتم سرورم بفهمه منو میکشه.
اروم گفتم:نترس نمیذارم اتفاقی برات بیفته.
از پشت درخت بیرون اومدم.و به طرف ماکان که با چند کوموسیای اومده بودن رفتم.به اطرافم نگاه کردم تا چشم کار میکرد،درخت بود.اونم زیر،زمین!
روبه روی ماکان ایستادم.
ماکان:خب میخواستی منو دور بزنی هورزاد جون.
جون ته جمله اش رو کشدار گفت.
هانیار:سرورم من...
داد،زد:خفه شو خــ ـیانـت کار میدونی که مجازاتت چیه.
با صدای لرزونی گفت:سرورم اینکارو نکنید...
ماکان حرفش رو قطع کرد:اگه نمیخوای مادر،و پدرت مثل خودت کشته بشن مقاومت نکن.
من:توروخدا ماکان نکشش من مقصربودم منو بکش.

romangram.com | @romangram_com