#جادوگران_رانده_شده_پارت_102
خندید و گفت:عزیزم نوبت توام میرسه عجول نباش.
به یکی از کوموسیایی ها،اشاره کرد.کوموسیا شمشیرش رو،در اورد و به سمت هانیار اومد.هانیار از،کنارم داشت رد میشد بازوش رو گرفتم.
زمزمه کردم:ببخشید.
لبخندی زد،جلوی جلادش زانو،زد.
کوموسیایی شمشیر،رو بالا،اورد و محکم به سمت گردن هانیار برد،و گردنش رو زد.با بهت به صحنه ی مرگ هانیار نگاه میکردم.هانیار مرد!
خدایا خودم رو نمیبخشم...داد،زدم:نه!
صدای خنده ماکان توی گوشم پیچید.
نفس نفس زنان از خواب پریدم.وای خدا به اطرافم نگاه کردم توی سلول بودم.مثل روز اولی که چشم هام رو بازکردم.دستام به دیوار،زنجیر شده بودن.
در سلول باز شد و هانیار اومد،داخل.نفس عمیقی کشیدم خداروشکر خواب بود.
هانیار،رو به روم زانو،زدموهام رو از توی صورت خونیم کنار،زد.
هانیار:بانو شب میام دنبالتون مقدمات فرارت فراهم شده.
اروم سرم رو تکون دادم.
من:از کدوم سمت فرار میکنیم؟
-از جنگل وحشت.
با گفتن جنگل یاد خوابم افتادم.و بعدش حرف سیمبر.
"چندماه قبل"
romangram.com | @romangram_com