#جادوگران_رانده_شده_پارت_103

سیمبر:ملکه یادت باشه زمانی که نتونی تمرکز کنی برای فهمیدن اینده،در خواب قسمتی از اینده رو میبینید.
سرم و تکون دادم:اوه چه باحال خوبه.
"زمان حال"
پس قسمتی از اتفاقاتی که قرار بود بیفته برامون اومد توی خوابم!
تند گفتم:بیخیال فرار شدم هانیار،همینجا میمونم تا نجات پیدا کنم.
هانیار متعجب گفت:بانو،میدونی چی میگی؟اینجا بمونی کشته میشی.
من:هانیار مهم نیست برو فقط برو.
متعجب نگاه ام میکرد،که در به شدت باز شد.
به در خیره موندم.هانیار سریع بلندشد.
موهای خونیم که دوباره ریخته بودن توی صورتم رو با سرم تکون دادم یکم رفتن اون طرفتر.منو هانیار متعجب به کسی که وارد شد نگاه میکردیم.
از تعجب نمیتونستم چیزی بگم.شمشیر خونیش رو به طرف هانیار نشونه گرفت.همین که خواست به سمتش حمله کنه داد،زدم.
من"دیمن نه!هانیار،رو نکش"
متعجب سرجاش ایستاد.
من:اون میخواست کمکم کنه فرار کنم.
دیمن شمشیرش رو غلاف کرد.هانیار ازترس بیهوش شد.دیمن با،لبخند جذابی به سمتم قدم برداشت.
دیمن‌:چطوری کوچولوی من؟

romangram.com | @romangram_com