#جادوگران_رانده_شده_پارت_104

متعجب نگاهش کردم.به من گفت کوچولو؟اخمام رو کشیدم توی هم.
من:کوچولو خودتی،نه من!
خندید و جلوم وایستاد.موهام رو،داد پشت گوشم.
دیمن:عسلم!با تونبودم،با کوچولوی خودم که توی شکمته بودم!
متعجب نگاهش کردم.پس حرفای ماکان حقیقت داشت!
با صدای عصبیش از فکر بیرون اومدم.
دیمن:نشونش میدم دست رو نقطه ضعف های من گذاشتن یعنی چی!
منظورش چیه؟دستش به زخم پیشونیم خورد چشم هام رو با درد بستم.
من:نکن دردم میاد.
-دارم براش.
من:نمیخوای دستام و پاهام رو بازکنی از بس وایستادم دارم از بدن درد میمیرم.
سریع کلیدها رو از جیبش در اورد و شروع کرد بازکردن زنجیرها!متعجب نگاهش میکردم.
من:دیمن چطور اومدی؟
با،اخم های درهمش گفت:واسه پیدا کردن تو،تا خود جهنمم میام.
متعجب نگاهش کردم.
من:منظورت چیه؟

romangram.com | @romangram_com