#جادوگران_رانده_شده_پارت_105
دیمن:بعد میفهمی منظورم چیه!
دستام و پاهام رو بازکرد.میخواستم بیفتم زمین که سریع زیر بغلم رو گرفت.
من با چهره ی درهمی که نشون از دردم بود گفتم:دیمن بدنم خیلی درد میکنه.
درحالی که دستش رو میبرد،زیر زانوهام گفت:
دیمن:باشه عزیزم از اینجا رفتیم خودم حالت رو خوب میکنم!
منو بلند کردم!متعجب نگاهش کردم.ببین تورو خدا بخاطر بچه اش چیکارا میکنه.پوفی کشیدم بخیال دستام رو،دور گردنش حلقه کردم.نگاه ام کرد و لبش یه وری رفت بالا.شونه ای بالا،انداختم و سرم رو گذاشتم روی شونه اش.
من:چطور اومدی؟ماکان و کشتی؟
درحالی که به سمت خروجی میرفت گفت.
دیمن:ماکان برای کاری از سرزمینش دور شده!چند سرباز بیشتر اینجا نبود همه رو کشتم و،وارد شدم.
چیزی نگفتم هنوزم باورم نمیشه بخاطرمن خودش شخصا،اومده اینجا.
از در که خارج شدیم وارد یک راه رو دراز که هر چند قدم یه مشعل بود،شدیم!به سمت راست رفت.
من:دیمن پس دیوید؟
-بالاست.
بعداز گذشت۱۰دقیقه به پله ها رسیدیم.از پله ها بالا رفت.بالا که رسیدیم چشمم خورد به دیوید.
تند به طرفمون اومد،روبه رومون ایستاد.
دیوید:سرورم بذاریدش زمین من بلندش میکنم.
romangram.com | @romangram_com