#جادوگران_رانده_شده_پارت_106

دیمن چپ چپ نگاهش کرد.
دیمن:نیازی نیست خودم هستم.
دیوید به من خیره شد.
من:داداشی!
دیوید:جانم عزیزم.اینجا نمیشه برگردیم جاودانه میدونم چیکارت کنم.
من:پرو!
دیمن:الان وقت این حرفا نیست باید بریم.
از زندان خارج شدیم وارد یک محوطه بزرگ که پراز درخت و صندلی بود. سمت چپم رو نگاه کردم قصر کوچیک نقره ای رنگ.اصلا واسه قصرش دیوار نذاشته بود.
دیمن:دیوید سریعتر.
دیوید به همراه۵سرباز تند کنارمون حرکت میکردن. به سمت جلو میرفتیم.
صدای خنده ای فضا رو پر کرد.
و بعد صدای ماکان:اوه دیر اومدی زودم میخوای بری؟بابا یکم بمون پذیرایی بشی بعد برو جان تو ناراحت میشم!
دیمن با پوزخندی برگشت به عقب.سرم رو از روی شونه ی دیمن برداشتم و به ماکان نگاه کردم که روی پشت بوم قصر بود،و چندین کوموسیایی پشت سرش.
دیمن:چیه؟باز دور برداشتی؟فکر کنم یه بار همه چیز،رو برات روشن کردم.
ماکان بی توجه به حرف دیمن یه اشاره به سمت من کرد و گفت:اوه ببین چطور چسبیده بهت انگاری فهمیده اخرین باریه که توی بغلته!
اخم هام رفت توی هم.

romangram.com | @romangram_com